به دنبال یک شعر خوب
یا یک فیلم دیدنی
که پیدا نمی شود
پ ن: و تمام زندگی می شود پی نوشت دویدن هایی که دیگر نایی برایش نمانده.
آخر نوشت : شبنم ۲۰۹ روز در ۲۰۹.
۳. دست بلند می کنی تا دست گیری. دستت را نمی گیرند یا دستت را به اندازه ی کافی بلند نکرده ای. به هر جا که نگاه می کنی٬ به سینه ی هر انسان و دیوار هر خانه ای٬ درد می بارد. یکی عزیزی را از دست داده و دیگری در انتظار است. یکی بیمار و دیگری بر بالینش. و آنان که در بندند و آنان که در انتظار نشسته اند. انتظار برای یاران دربند و در بند شدن.
۲. راست گفته اند که علی شیر خداست. مرد مردان است. روزها و شب ها به چاهی فکر می کنم که سر در آن فرو می کرد و فریاد می کشید. ضجه می زد. اما این را چه کسی گفت؟ که درد علی را کسی نمی فهمید. سر به چاه فرو می برد و فریاد می زد. ناله می کرد. ضجه هم می زد؟ نمی دانم. چه کسی علی را دید وقتی سر در چاه فرو برده بود و ناله می کرد و اشک می ریخت؟ علی که صبور بود. اگر می خواست از رنج و دردش با دوستی سخن بگوید یا یکی از یارانش٬ دیگر چرا سر به چاه فرو می کرد؟ صدای ناله هایت چه کسی شنید؟ چه دلی داشت آن که تو را سر در چاه و اشک ریزان از دور دید و هیچ نگفت.
۱. چه منتظر و چه صبوری تو. این همه می بینی و هیچ نمی گویی.
پ ن: رشته ای بر گردنم افگنده دوست/ می برد آن جا که خاطر خواه اوست
من اعتراف می کنم که به اندازه ی همه ی دنیا دلم می خواهد چند خط بنویسم برای شبنمی که بیش از شش ماه و چیزی قریب به ۲۰۰ روز است که میان ما نیست و نمی توانم. من اعتراف می کنم که به اندازه ی تمام دنیا دلم می خواهد چند خط درباره ی ازادی ناصح بنویسم و انسانیت رشک برانگیزش٬ که بعد از حدود ۸۰ روز اسارت و پس از تحمل چه ها روز سختی و ازار٬ شب بعد از آزادی به یاد همراهان در بندش خواب به چشمش نمی نشست و من منگ خواب بودم. اما نمی توانم. من اعتراف می کنم که بعد از حدود ۷ ماه سگ دو زدن در راهروهای دادگاه انقلاب به هیچ جا نرسیدم. اعتراف می کنم که امشب نمی دانم چرا می دویدم. اعتراف می کنم که در توهم دست و پا می زدم و اگر تمام کار هایی را که در این مدت کردیم نمی کردیم هم باز هیچ توفیری نمی کرد. اگر روز شب را با شبنم از گذار به عقلانیت حرف نمی زدیم. اگر آن روز با امین از چهار راه طالقانی تا حصارک کرج را با آن کاور های سبز مضحک لبخندزنان گز نمی کردیم و اگر آن شب اردیبهشت ماه را که تا صبح به امید آزادی شبنم بودیم و صبح روز بعد گریه کنان از دادگاه برگشتیم و الخ... . نه٬ هیچ اتفاقی نمی افتاد. همه چیز باز مثل امشب بود. و باز فکر می کردم که ماه رمضان امسال چقدر بوی ناامیدی می دهد. چقدر کم رمق است. چقدر دستمان را نمی گیرد. چه کم طاقت شده ایم. نه٬ باز هر چه که می شد و نمی شد من٬ من گفتن را یاد نمی گرفتم و باز از ترس هی ما ما می کردم. همانی که مهران می گوید کار گاو است و به سلامتی اش می گوید و می خندیم. می خندیم به چه قیمتی؟
به یاد می آورم عصر یکی از همان روزهایی را که بی طاقت و حوصله از خانه بیرون می زدم و بعد چند دقیقه با همان حال بر می گشتم که هوای خانه سنگین بود. هوای شهر هم. حسین می گفت دیگر دلم نمی خواهد از کسی بپرسم چه می شود کرد و چه خواهد شد. و چند دقیقه بعد پرسید که به نظرم چه می شود کرد و چه خواهد شد. حال حسین را فهمیدم و حالا خود به همان حالم.
آخ که چقدر دلم می خواهد برایت بنویسم شبنم. و بگویم این روزها٬ این شب ها٬ هوای تنهایی جایی که قابل استشمام است٬ مقابل اوین است و بس. نه هیچ جای دیگری. هوای همه جا سنگین شده. هوای خانه. هوای تهران.
اعتراف می کنم که دلم می خواهد بنویسم و نمی توانم شبنم.
آخ که چقدر دلم می خواهد بنویسم و نمی شود...
ناز پرورد تنعم نبرد راه به دوست
عاشقی شیوه ی رندان بلاکش باشد
پ ن:به یاد شبنم مددزاده٬ ۱۹۶ امین شب دربند بودنش و ایمان حسرت بر انگیزش.

"درست وقتی چک چک فلاش دوربینها را دیدی، از همان اتاقی که امروز، محل حضور نیکترین مردان این سرزمین بود، به من و ما خندیدی و گفتی حال من هنوز خوب است و شجاعانه ایستادهام. نه فقط نگاه تو که نگاه همه آن خوبان و مومن و روزهداردربند با ما حرف زد. نگاه آرام تو، نگاه نگران رمضانزاده، نگاه دردآور اما هوشیار نبوی، نگاه جسورانه تاجزاده، نگاه پر از سوال و حسرت قوچانی و شهاب، نگاه همیشه خندان امینزاده و بهتی عمیق در نگاه سعید شریعتی عزیز که داشت لحظه لحظه آن بیدادگاه را قصیدهای میکرد در ذهن بلندش و بیش از هر چیز نگاه بیکران سعید حجاریان نازنین همه نگاهها با ما حرف زد، حرف زد و حرف زد... " **
*٬**: گوشه ای از نامه ی فاطمه شمس به همسرش محمدرضا جلایی پور که در بیدادگاه دیروز رو به تمام دوربین ها لبخند می زد.
پ ن: جلسه ی دادگاه دیروز را هنوز نتوانسته ام ببینم. حتی متن اقرارها را هم نمی توانم بخوانم. عکس ها آتشم می زنند.
