چهارشنبه 31 تیر1388
بهار بود و خون بود و سالی که قرار بود از بهارش پیدا باشد.
تابستان است و رد خون است و تهوع و متوکلپرامید.
و گرم است. آن قدر گرم که امیدی به هیچ بارانی در این تابستان وحشتناک نیست.
ولی باز چقدر خوب است که اینجا هست برای چند خط نوشتن. دوباره نوشتن.
نوشته شده توسط دیاکو در ساعت 19:20 | لینک
|
