می پرسی از اوضاع و احوال این روزها٬
برایت از سرما می گویم
و این که
سنگدلی هستم
که حالم خوب است
دوست دارم کسی را ببینم. غریبه باشد. غریبه هم نبود نبود. اما تازه باشد. افتاده ایم توی سراشیبی وحشتناکی که معلوم نیست کجا می برمردمان. این سراشیبی سراشیبی عادت ست. بد مرضی ست. دیشب باز٬ نیمه های شب بهزاد تند و تند زنگ می زد و قطع می کرد. از خوابگاه بیرون آمدم و توی آن مه غلیط دم صبح دویدم تا بلوک خرداد و پله ها را دو تا یکی کردم تا در اتاق ۲۴. بهزاد می خندید. دیوانه شده بود. مست هم نبود. بهزاد اهل این جور برنامه ها نیست. فقط می خندید و به زمین و زمان فحش می داد. می خواستم برگردم و نمی گذاشت. دائم با تلفن شماره ی کسی را می گرفت و فحش نثارش می کرد. می گویم این درد بی عشقی ست بهزاد و بهزاد می خند و گریه می کند و باز فحش می دهد. یاد حرف آقای ناصری می افتم. روزی که گفت بدانید اگر این دنیا و زمینی که هر روز بی خیال وجودش پا رویش می گذارید تا به حال از بین نرفته و متلاشی نشده به خاطر این است که هنوز تعداد آدم های خوب از آدم های بد بیشتر است. حتی اگر این اختلاف به خاطر وجود یک نفر باشد. آن روز دلم می خواست بپرسم مگر این دنیا تا به حال متلاشی نشده؟! اما همین دیشب بود که فهمیدم آن چه متلاشی شده تنها وجود پوچ ماست که روز به روز دارد هرز می رود. هرزه می شویم. چون هرز می رویم. عادت می کنیم. عادت به خالی ترین ها. زندگی بدون عشق. بی درد و مریضی و بی هیچ سرما خوردگی.
و اما حسین. اتفاقی که حداقل باید یک بار در زندگی هر کس بیفتد. حسین آمد. یک شب سرد.
و باز حسین. که می روم و می بینمش. دریا را می بینم. که دنیای دیگری ست. حسین عوض شده. تلخ ترین حرف هایش هم بوی خوبی می دهد. به خاطر همین دریا باید باشد. شاید هم غزلش. که کم دلیلی هم نیست!
دوست دارم کسی را ببینم. یک غریبه. غریبه هم نبود٬ نبود. آشنا اگر بود باید غریب باشد. به قول آقای ناصری « غریب با غریب زود الف گیرد...»
پ ن: علما معتقدند توی این دوره و زمانه و با وجود پیشرفت علم و این حرف ها دیگر چیز تازه ای را نمی شود پیدا کرد. دوره ی کشفیات گذشته و حالا اگر عرضه داری بساز.
