خودم هم درست نمی دانم چه می خواهم بنویسم از چه... از زندگی سگی خوابگاهی و درگیری همیشگی و دامن زدن به فضایی که به درک نشدن تک تک نزدیکانت دامن می زند. چند روز است که دارم دائم زیر لب زمزمه می کنم که لعنت به زندگی خوابگاهی و همه متعلقاتش. انصاف هم نیست. اینجا خیلی ها را دیده ام. شاید حتی بشود گفت لذت چند شب نشینی و سه تار بهزاد و صدای علی می ارزید به درگیری این روزها. به درگیری همه ی این روزها. ولی می شود گفت؟ می شود؟ نمی دانم. دلم تنگ شده برای آقای احمدی. دوست دارم بروم کرمانشاه و پیدایش کنم. بگویم کار درست کار تو بود درویش. مغازه ی کوچک تو روزنه ی امیدی بود برای روزهای تلخ و تاریک ما. حالا که ناگهان رفتی و از تو تنها یک دست خط مانده. سفارش کتابی که قول داده بودم برایت پیدایش کنم. جواهر القرآن٬ امام محمد غزالی. کجایی مرد؟ چرا هر چه می گردم کمتر پیدایت می کنم. استاد فیروزی و همه ی بچه های کارگاه غمگین بودند از نبودنت. فیروزی می گفت با امام محمد غزالی که نمی شود زندگی کرد. حالا امشب شاید توی کویر باشی یا هر جای دیگری. خدا کند... .ول کن. بی خیال همه ی این حرف ها. کوروش بعد بوق سال زنگ می زند و حال و احوالی می کند. یا شعر می خواند. شبانه سعدی می خوانم. به مشق بیات اصفهان شجریان گوش می دهم. غریبه شده ام با همه ی این هایی که زمانی روزم بی هیچ کدامشان شب نمی شد. حالا به زور با همه ی این ها شب را روز می کنم و در طول روز مثل شبح دور خودم می چرخم. نه من با هیچ کدام این ها غریبه نیستم. من با خودم غریبه ام. غریبه شده ام. یا شاید فقط چند سالی حواسم نبود. یادش به خیر شبی که با بهنام نشسته بودیم توی آن پارک لعنتی و گفت فکر می کنی اگر مسیح اینجا بود حاضر بود اینجا کنار ما بنشیند. و دعا کرد به سبک خودش و از خداوندش خواست تا کاری کند هرگز با خود غریبه نشویم. کجاست ریشه ی این همه یاس؟! یاس هم که نه. این همه اضطراب. تشویش. ترس. بیهودگی. نه کسی را می شود دید و نه کسی را می شود یافت. ترس. ترس از آن چه نمی دانی خودش است یا توهم آن. دوستش داری خودش را یا توهم آن چه را از او ساخته ای. خسته می شوم از انتظار چند ساعته و بازی با بچه گربه ها. بیرون می آیم. کجاست منشا این هم کرختی؟ تن لش شده ام. اما نباید این طور باشد. دل من به یک تکان شدید نیاز دارد. لرزشی که این کرختی لعنتی را از تنم بیرون کند. توهم؟ باز توهم؟ نه. باید سعی کنم خوب باشم. بهتر. چیز های خوب زیادی را یافته بودم که دارد یادم می رود نگاه شان کنم.
تا کـــــی ای جـــان اثـــر وصـل تو نتوان دیدن که نـــدارد دل مـــــــن طــاقـــــت هـجران دیدن
عقل بی خویشتن از عشق تو دیدن تا چند؟ خویشتن بی دل و دل بی سر و سامان دیدن
باید خوب باشم. می خواهم بهتر باشم. بد هم نیستم اما بهتر خواهم شد. حتما.
پ ن: بازداشت مهران عباس زاده. انتقال وی به بند ۸ رجایی شهر کرج. از بدترین اتفاقات این روزها.
یک شنل نامرئی اگر داشتم
می آمدم به خواب تو و سرک می کشیدم میان رویاهایت
تا ببینم
آیا جایی هست برای یک رویای نو
که به وقت بیداری
آرزویی بایدش؟
پی نوشت: ممنون از آوات عزیز بابت دعوت. و دعوت می کنم از مهدیه٬ مانا٬ زهرا٬ علی٬ حسین٬ رفیق (اگر افتخار دهد!)٬ گندم٬ مریسول٬ مونا٬ الناز. زیاد شد این لیست اما دو نفر دیگر هم هستند که اولی را به دلایل امنیتی و دیگری را به دلایل شخصی نمی شود اسم برد. و هر کس دیگر که حوصله ی این جلف بازی ها را دارد!