ناگهان
مریض شده ام. بدجور سرما خورده ام. و همه این ها فقط توی چند ساعت اتفاق افتاد. دقت کرده اید که سرماخوردگی چقدر شبیه عشق است؟ بعضی وقت ها یک عطسه کافی ست. درست معادل همان نگاه. همان نگاهی خرکی ای که کار دست آدم می دهد. بعد یک ویروس مثل سر شاخه های کوچک عشقه از گوشه گوشه ی وجودت بالا می رود و چنان به دورت می تند که دیگر مجالی برای رهایی نیست. شاید برای همین است که می گویند عشق مرض است. مرض آدم عاقل.
وقتی آرامم
انگار
خودم نیستم
انگار
در درونم
کسی دیگر
می زند دست
می زند پا
الو!
مامان؟
مامان!
پسرت مریض شده !
پسرت
بهترین مریضی دنیا را گرفته
مامان!
قلب پسرت گُر گرفته
مامان!
بگو به خواهرها
به لودا
به اولگا
بگو پسرت
برادرشان
در به در شده
هر کلامی
می جهد بیرون
از دهان سوخته اش
رانده است و مطرود
حتی هر شو خی اش
مطرود است و رانده
دهان سوخته پسرت
روسپی خانه ی آتش گرفته یی است
که قی می کند
روسپیان برهنه اش را
مایاکوفسکی
پ ن: تمام دیشب فکر می کردم که چه می شد اگر هل می دادی آن ستاره را و آن هم راست می افتاد توی قوس ماه. حالا برگشته ام خانه و می بینم که دیشب خیلی ها آن هلال را دیده اند. شاید خبال همان بود که مرا تا لب جاده کشاند! این که باید ستاره را هل بدهی یا لگدی نثارش کنی؟!
حالا که خوب فکرش را می کنم٬ قاضی الحاجات هر چه را خواستم بهم داد٬ الا مرگ.
پی: سنگینی ای را تجربه میکنم که سبکم می کند. چیزی توی مایه های همان سبکی تحمل ناپذیر بار هستی (به قول کوندرا) که سنگینی اش نمی گذارد از جا جم بخوری. این باید چیزی باشد مقابل همان. باید سنگینی یک نگاه باشد یا چیزی مثل سنگینی شب های قدر. که آدم را سبک و ارام می کند. دریغا که این سبکی چه آسان از دست می رود...
همه جا بوی پاییز گرفته. وبلاگستان هم بوی پاییز می دهد. همه از پاییز می گویند. مثل است که پاییز بهار عاشقان است. این همه عاشق دور و برمان بود٬ خبر نداشتیم! شاید هم خبر داشتیم و چشم بسته بودیم تا خود را نبینیم. کار از بوی پاییز گذشته حالا دیگر خود خود پاییز است. گرما از روزهای بارانی تابستان هم بیشتر است اما این گرما گرمای آفتاب پاییزی ست. هوا پنجاه درجه هم که باشد باز گرمایش نمی کشدت. امیدواریم به این که به قول حسین فردا پاییز است. پس فردا هم. و کلا قراراست کلی پاییز باشد! دلم یک باران تند می خواهد. حالا تند تند هم نبود به یک نم نم کوچک هم می شود دل خوش کرد. پاییز برای من یکی یک باران کم دارد.
از آسایشی گفته بودم که حالا هر روز شانس نزدیک شدنش بیشتر می شود. و این که اگر از بین رفت دیگر رفته و باید بیخیالش شد. حافظ که خوب می گوید و امیدوار ترم می کند:
تو همچو صبحی و من شمع خلوت سحرم تبسمی کن و جان بین که چون همی سپرم
چنین که در دل من داغ زلف سرکش توست بنفـشه زار شــود تربــتــــم چـــــو درگـــــذرم
به آسـتـان مـرادت گـشــاده ام در چـــشـم که یــــک نـظـر فــــکنی خــود فکــنی از نـظرم
چه شــکر گـویمت ای خـیل غـم عفـاک الله کـه روز بـی کـسی آخــر نمــی روی ز ســرم
غـــلام نرگـس چشـمـم کـه با سـیـاه دلـی هــــزار قـطــــره بـبـارد چـو درد دل شـــمــــرم
بــه هر نظر بت مـا جـلـوه مـی کـنـــد لیکن کـس ایـن کرشــــمه نبیند که من همی نگرم
به خـــاک حــافــظ اگـر یــار بـگـذرد چون باد ز شـوق در دل آن تــنـگــنــا کــــــــفــن بــــدرم
پ ن: یک نفر به این نتیجه رسیده اینجانب احتیاج به یک تکان اساسی دارم باید برای این تکان بیندازندم توی یک دستگاه تا تمام وجودم را تکان دهد و از کرختی و راکدی خلاصم کند! ظاهرا میسر هم می شود. شاید با یک کار که تلاش می کنم تا پایان برایش تلاش کنم بشود امیدی بست به گوشه از تکان آن دستگاه! یک ترجمه اگر بتوانم شروع کنم و یا به عبارتی تمام(!) حتما آغاز حرکتی ست!
پ ن۲: فاکنر است فکر کنم که می گوید هر نویسنده یک شاعر شکست خورده است. با این حساب یک مترجم یک نویسنده ی شکسته خورده است. ریاضی تان اگر خوب باشد و آن حرف فاکنر را با نتیجه گیری تخمی من بررسی کنید و با فرض این که هر کس می تواند دوبار شکست بخورد به این نتیجه می رسید که هر مترجم یک شاعر مرده است!
پ ن۳: پی نوشت دوم تلاشی ست برای دستیابی به تفکری ریاضی جهت ترجمه ی یک اثر فیزیکی!
