مچ دست چپم بد جوری درد می کند. هی تق تق می کند و ولش کنم تقی می افتد پایین! خوب این از ویژگی همه ی دست هاست. ولشان کی می افتند پایین! خیلی دلم می خواست باز چیزی بنویسم. از همان هایی که بعد از نوشتن بهت هویت می دهند. حالا نوشته هم اگر می خواهی اسمش را نگذار. بگو آنچه اتفاق می افتد و مخلوقی ساده است از خالقی ساده تر. اصلا مگر می شود مخلوق از خالق پیچیده تر باشد؟ می شود. چرا نشود؟ همین کاغذپاره های هم اتاقی ام حامد که بچه ی اراک است و به هیچ وجه من الوجوه هم حاضر نیست زنگ گوشی موتورولای کوفتی اش را عوض کند! حالا زنگ بدی هم نیست! اما با همان صدای لعنتی آن قدر بی هنگام از خواب پریده و ویلان شده ام که صدایش آزارم می دهد و با شنیدنش چنان دیوانه می شوم که... نه! خیلی هم دیوانه نمی شوم. اما صدای زنگش عصبی ام می کند و نا خودآگاه کمی نگران. لعنت به موتورولای سی ۱۱۳. حامد را می گفتم و نوشته هاش که پیچیده ترند ازخودش. شاید هم نه و این گوشه ای از پیچیده گی وجود اوست که به او ارزشی بیش از علاقه ی احمقانه اش به زنگ موتورولای سی ۱۱۳ اش می دهد. یادم هست یک شب از من اسلحه خواست تا خائنی را بکشد. بگذریم از جریانی که همان قدر احمقانه تمام شد که شروع. می گفتم دلم می خواهد چیزی بنویسم. اگر برای اولین بار بخواهم چند سطر بنویسم اما نه از سر عقده همین حالا بوده. خالی ام٬ نی ام. حس و حال غریبی دارم. نامه های عین القضات را که باز می کنم٬ خوب می گوید:
در هر حرفی از این نوشته، هزار هزار خروار درد است. بس رنجورم و کسی نیست که با او دمی بزنم...
از طرفی گذشته از همه ی این ها بعد یک عمر پیاز و ترشی خوردن دلم یک غذای درست و حسابی می خواهد. چیزی توی مایه های همان آسایشی که یک نزدیک چند روز پیش بهم گفت. حالا غلط نکنم آن آسایش گم کرده یا به قولی دیر یافته را می بینم در فاصله ای چنان دور که دست نیافتنی تر از آن است که بخواهم فکرش را بکنم. سعی ام را می کنم برای نزدیکی اما شاید این هم نبود و نشد و هزار و یک حرف دیگر که می شود این جور وقت ها زد. اما می خواهم جلو بروم و این محافظه کاری احمقانه را کنار بزنم. نشد هم نشد. حالا به این سادگی هم نشد باز نشد!
پ ن: یک سوال٬ عاقبت دل روزه دار چیست اگر غصه بخورد؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بهترین پیامک هفته: خبر داری همه ی بچه ها آزاد شدن؟!
سنگینی و تهوع را کنار بزنم
وضو بگیرم
چیزی به سحر نمانده
می میرم
دارم می میرم
خوشحالت می کند
می دانم
این یکی را هم از تو سَرَم
بیمارترم
از
تو
- لطفا پشت خط باشید
-(حتما باید توی آن قوطی مسخره باشم تا به حرف هام گوش کنی؟!)
پ ن: کاش یکی می گفت مرز میان خوب شدن و خل شدن کجاست؟
ولیکن روح انسانی به شرف اختصاص اضافت "من روحی" مخصوص است٬ و از اینجا یافت کرامت و «لَقَد کَرَّمنا بَنی آدَمَ و حَمَلناهُم فی البّر و البَحر». معنی ظاهر آیت شنوده باشی ولیکن معنی باطنش بشنو. می فرماید که:« آدمیزاد را ما برگرفتیم٬ او محمول عنایت ماست در برّ و بحر٬ و برّ و بحر آدمی را برنتواند گرفت. زیرا که او بار امانت ما دارد٬ آن بار که بحر و برّ بر نمی تافت و بر نمی گرفت. چون آدمی آن بار برگرفت برّ و بحر او را با آن بار چگونه برتوانند گرفت. چون او با همه عجز و ضعف بار ما کشد٬ ما با همه قدرت و قوت و کرم اولی تر که بار او کشبم. زیرا که ما عاشق و معشوقیم٬ آنچه ما را با آدمی و آدمی را با ماست٬ نه ما را با دیگری و نه دیگری را با ما افتاده است».
گر دل به هوای لولیی برجوشد صد ترک برو عرضه کنی ننیوشد
میان عاشق و معشوق کس در نگنج٬ بار نازِ معشوقیِ معشوق عاشق تواند کشید و بار ناز عاشقی عاشق هم معشوق تواند کشید٬ چنان که معشوق ناگزیر عاشق است و عاشق هم ناگزیر معشوق است. خواستِ معشوق عاشق را پیش از خواستِ عاشق بود معشوق را. بل که ناز و کرشمه ی معشوقانه عاشق را می رسد. زیرا که عاشق پیش از وجود خویش معشوق را مرید نبود٬ اما معشوق پیش از وجود عاشق٬ مرید عاشق بود. چنان که خرقانی گوید:« او را خواست که ما را خواست!»
شــــــــمع ازلــی٬ دل منــت پـروانـه جان همه عالمی٬ مرا جانانه
از شور سر زلف چو زنجیر تو خاست دیــوانگـی دل مـن دیــوانــــه
اگرچه به حقیقت میان عاشق و معشوق بیگانگی و دو گانگی نیست« بیگانگیی نیست تو مایی٬ ما تو». سر جامه تویی بن جامه ما٬ بل که جامه ی عشق را تار «یُحبّهم» آمد و پود «یُحبونه». سر رشته ی این حدیث از اشارت «فَاَحبَبتُ اَن اُعرف» برخاست. ولیکن: سامان سخن گفتن با لب ها نیست!...
گوشه هایی از مرصاد العباد٬ نجم رازی٬ تصحیح ریاحی٬ فصل دوم٬ در شرح ملکوتیات
اولین بار متن کامل مرصادالعباد را از معلم ادبیاتم گرفتم که البته هیچ وقت پسش نگرفت. اما قول گرفته بود که بخوانمش. آنچه از خود کتاب برایم جالب تر بود یادداشت های خودش بود که در گوشه گوشه ی کتاب جا خوش کرده بود. مرصاد العباد را خواندم تا به قولی که داده بودم عمل کنم. اما این روزها که دوباره می خوانمش می بینم که چه گنجی بین کتاب هایم داشتم و به راحتی از کنارش گذشته بودم. زبان اعجاز آمیز و بی نهایت ساده ای که ذره ذره آدم را از خود بی خود می کند. قسمت بالا را در دو روز گذشته بیش از بیست بار خوانده ام. سیر نمی شوم...
پ ن: نیوه مانگ٬ آخرین ساخته ی بهمن قبادی را از دست ندهید. اگر موسیقی کردی را دوست دارید و طبیعت کردستان را. و یا اگر بعد از مدت ها می خواهید یک فیلم خوب ببینید. یادم هست که چند وقت پیش کوروش پرسید چرا بیات ترک اینقدر عاشقانه و سوزناک است٬ گفتم چون ترک ها زیبا ترین قوم روی این کره ی خاکی اند. حالا می دانم که چه اشتباه فاحشی کردم و چه پاسخ نا مربوطی دادم! زیبا ترین قوم روی این کره ی خاکی کردها هستند! بیات کرد در عاشقانه بودن چیزی از بیات ترک کم ندارد. اما آنچه بیات کرد دارد و بیات ترک ندارد٬ غم و دردی ست که در بیات کرد هست و در ترک نه!
پ ن۲: حسین! گفته بودم که خودم را به آتش می کشم. این حرف را مدیون توام. مزرعه ای که به آفت نشست را باید به آتش کشید. امید ثمری که بشود با او زنده ماند ازین زمین آفت زده نمی رود. مپرس چرا و چطور و چگونه و نگو نمی فهمم. نمی خواهم این آفت به خاک و زمینم هم رسوخ کند! پس مزرعه را به آتش می کشم. از تو ممنونم! یا شیخ!
فاروق معروفی و مصلح فتاح پور آزاد شدند
خیلی وقت است که فکر می کنم دیگر دلخوشی ای توی زندگی خالی و بیهوده ام ندارم. هنوز هم هر وقت کوروش توی چشم هایم نگاه می کند و می گوید: چکار می خواهی بکنی؟ دلم می خواهد دو دستی توی سر خودم بزنم... اما به زور لبخند خشک و مسخره ای تحویلش می دهم و می گویم هیچ! و او با احساسی از سر تاسف شاید٬ رویش را برمی گرداند... . دیشب که این نوشته ی سارا محمدی اردهالی ( که دوست دارم همیشه اسمش را کامل بگویم!) را خواندم مثل همیشه آرامش عجیبی را احساس کردم که همیشه با نوشته های او و زیر و رو کردن وبلاگش نصیبم می شود. فکر کردم که این هم کم دلخوشی نیست برای خودش! و این بار یک بغض به جای انفجار بی هنگام مرا وادار کرد تا بیندیشم. ببینم. بشمرم دلخوشی هایم را...
دلخوشم به خواندن گاه و بی گاه پاگرد. مخصوصا وقتی مدت زیادی نیست و ناگهان باز پیدایش می شود.
دلخوشم به این که یک روز بشنوم برنده ی یکی از جوایز ادبی سال متعلق به ریحانه است٬ وقتی می روم ببینمش٬ به خوشبختی اش حسادت کنم.
به اینکه بعد از زیر و رو کردن دفتر تلفنم و پیدا نکردن یک همکلام بروم بنشینم توی کافه سحر٬ و آقای جدیدیان بیاید بنشیند جلویم و از انواع قهوه هایش برایم حرف بزند و اینکه اگر به هات چاکلت می گویند هات چاکلت به خاطر این است که تویش فلفل می ریزند. بعد از ساعتی از این در و آن در گفتن صاف توی چشم هایم نگاه کند و بگوید: جوان! تو چرا اینقدر غمگینی؟
به این که تنهایی بروم قهوه خانه کریم خان و ۵۰ تا چایی بخورم.
به بی خوابی و پیداکردن دوست خوابگرد نازنینی مثل الناز که بشود تا سحر باهاش گپ زد.
به مهربانی دختر عمه ام نشمیل. که نازنین ترین و مهربان ترین آدم روی این کره ی خاکی ست. وقتی ترانه ای را زیر لب زمزمه می کند و گوش هایم را تیز می کنم تا بشنوم و می خندد و شروع می کند به بلند خواندن. حتی دلتنگی برایش هم مایه ی دلخوشی ست.
به حافظی که همیشه توی کیفم است.
به خواهرم وقتی بهم می گوید استاد!
به بارانی که ناگهان و آرام٬ نرم نرمک شروع به باریدن می کند وسط تابستان. جایی را خیس نمی کند اما بوی خوبش را همه جا پخش می کند...
به مهدیه وقتی اس ام اس می زند تکه می اندازد.
به حسین وقتی از عشق حرف می زند و دوست دارم تا ابد حرف بزند.
توی اتوبوس تا صبح گریه کردن.
عمویم یک بار دیگر برگردد و برویم حوالی هه لو را متر کنیم و برایش بگویم آن چه را که روی دلم ماند. پسرش را بغل کنم و او تحویلم نگیرد و من کیف کنم که چه بچه ی تخسی ست!
کتاب فروشی آقای پدرام٬ وقتی بیرون می آیم و می گوید: ببینمت دیاکو!
توی هر فصل دلتنگ و منتظر و نگران فصل بعد بودن و این خیال که پاییز مثل تابستان نمی شود و زمستان مثل پاییز و بهار مثل زمستان...
قدم زدن های بعد از نصفه شب توی محوطه دانشگاه.
این که بعد از تمام کردن درسم معلم می شوم.
به این که یک روز بتوانم خوب تنبور بزنم.
به کوروش وقتی از دوست دخترش حرف می زند.
دختر عمویم تارا٬ که یک فرشته ی کوچک است و با این حال معنی دلتنگی را می فهمد.
به الویه ای که دختر عمه ام درست می کند و می گوید سفارشی برای توست.
به خواندن هزار باره ی اشعار مایاکوفسکی٬ رمان های رومن گاری.
دیدن هزارباره ی هامون.
نصفه شبی بلند شدن و توی خانه ول گشتن.
به پیدا کردن یک دوست قدیمی و باز صمیمی شدن.
به پیدا کردن یک دوست...
شما به چه دلخوش می کنید؟
پ ن: بعضی آدم ها هستند که انگار برای این ساخته شده اند که رازهایت را بهشان بگویی٬ شاید به خاطر مهربانی عجیب شان است. یا چیز دیگری در وجودشان که نمی شود توصیفش کرد. خیلی بد است که چنین کسی را پیدا کنی و رازی نداشته باشی. یا این که پیش از آن که بگویی از دستش بدهی...
عاشق را نه خلوت باید نه صحبت٬ زیرا که خلوت برای سکوت باید و سکوت٬ عاشق را از قواطع است و صحبت از برای راحت باید و راحت٬ مشتاق را از موانع است و آنچه گفته اند که معشوق٬ عاشق پیدا باید و مشتاق٬ شیدا باید سر این معنی است عاشق از فراق به طبع گریزد و در وصل آویزد. موجب انست که فراق دوئی اقتضا کند و وصل یکی. یعنی در مقام فراق حصول عاشق در عالم اندوه بود و حصول معشوق در هودج سرور و این در تفرقه کثرت مشاهده شود و در عشق وحدت باید بل اتحاد و این جز در وصل نبود و ذلک سرُ عزیزٌ لِمَن فَهِمَ
جانم ز فراق تو از آن بگریزد تا با تو یکی شود دوئی برخیزد
"رساله لوایح. عین القضات همدانی"
کاش این لوایح عین القضات را مدرس صادقی تصحیح کرده بود. اگرچه تصحیح دکتر فرمنش هم ویژگی های خاص خودش را دارد. گاهی اوقات همان قدر که حذف عبارات عربی به ساده تر خواندن کمک می کند٬ گرمای واژگان عربی و سادگی زیبایشان برایم جذابیت عجیبی دارد. حالا این که کجای این ادبیات عربی گرم است و این حرف ها را از کجا در می آورم فقط سلیقه ای شخصی ست! زبان و ادبیات عرب بی نهایت ساده و قاعده مند است. اگرچه شاید این قاعده مندی باعث محدودیت های زبانی هم شده باشد. زبان عربی را دوست دارم. همین. و این لوایح و عین القضات که این روزها دارد دیوانه ام می کند!
چند روز است که دلم می خواهد بیایم و بنویسم. انگار یک عالمه حرف هست و باز حرفی نیست. از بچه های احضار شده به دادگاه انقلاب٬ نگاه های مضطرب بچه های منتظر حکم. حبیب الله لطیفی و هزار یک چیز و نفر دیگر! از گندی که روز جمعه بالا آوردم. از احساس بد آدامس بودن. تف شدن!
هیچ وقت فکر نمی کردم بارانی که در تک تک روزهای آفتابی این تابستان وحشتناک٬ با گرمای کشنده اش٬ انتظارش را می کشیدم٬ این چنین جان و تنم را جلا بخشد و دلم را چنان گرم و روشن کند که دمی نتوانم آرام بگیرم روی زمین بمانم!
حالا صدای رعد و برق برایم از هزار جور لالایی دلنشین تر است! و بوی این خاک باران خورده! که بهترین بوی دنیاست! می بویمش و می گذارم در گوشه گوشه ی وجودم رخنه کند... بویی که می شود با وجودش بوی همه ی بیمارستان های دنیا را فراموش کرد. فراموش فراموش هم که نه! اما خوب بوییست که طعمش می چربد به هزار و یک جور گند و کثافتی که هر جا با اتفاقات کوچک به تنم می نشیند. بویی که بابت بوییدنش به خاطر داشتن حس بویایی به خودم افتخار می کنم! چه کسی فکر می کرد این نم نم باران توی این روزهای اوائل شهریور سالی که هر روز و هر شب و هر لحظه اش تو را به سخت تر بودن سخت تر شدن وا می دارد٬ این گونه٬ دنیایی را عوض کند!
دارد باران می بارد!
باران تابستان!
و من به یاد نمی اورم آخرین باری را که این قدر شاد بودم!
پ ن : سرزنش کن چون باد٬ یورش کن چون باران٬ فتنه کن چون شب...
پ ن ۲: ببار ای ابر خطا پوش ببار!
