عزیزم
عشقم
بپذیر
شاید
دیگر
هیچ وقت
هیچ چیز
نسرودم
اولین بار این شعر مایاکوفسکی را در صفحه ی اول ۴۰ چراغ دیدم. نمی دانم به چه مناستبت بود. سالگرد تولد یا مرگش. همراه با عکسی بود از ولادیمیر با آن سیگار گوشه ی دهان و کلاه کجی که روی سرش بود. سال های اول دبیرستان بودم. همین چند خط چنان تاثیری رویم گذاشته بود که تا مدت ها فکر می کردم عاشقی سر خورده ام! اما آن روزها نه عزیزی بود و نه عشقی. نمی دانم شاید هم بوده و حواسم نبوده! اما عشقی هم اگر بود عزیز را دیگر نمی دانم! حالا چطور؟ خیلی بد است که وقتی می نشینی به حساب و کتاب ببینی بعد از چند سال٬ همان عشق را هم نداری... . البته باز نمی دانم شاید حالا هم هنوز حواسم نیست! در این سال ها افراد زیادی بوده اند که مفهوم عزت و عشق را ازشان آموخته ام. تمامی شان شاید معشوق نبوده باشند اما عزیز بوده و خواهند بود.
این روزها همایون مثنوی گوش می کنم٬ عراقی می خوانم٬ زور می زنم تا مقام مجنونی را مثل بچه ی آدم بزنم٬ ول میگردم و چشم می گردانم. اما امان از شب ها که فکر و خیال رهایت نمی کند. چطور است که تو همه ی اینها باشی و کسی از تمامی اینها متنفر. با این و جود ادعای دوستی داشته باشد و عشقی که با جان و تنش یکی شده... . حالا طرف دیگر قضیه این است که تو هیچ کدام از این ها نباشی و خودت هم ندانی که چه غلطی داری می کنی. روز و شبت بگذرد به شک. شکی که با جان و تنت یکی شده... . من کدام یک از این هایم و خودم را بین کدام یک از خطوط می یابم... کیست آن که با آن همه نفرت خیال عشق در سر می پروراند؟ آخر چطور می توانی عاشق باشی یا اصلا ادعای دوستی داشته باشی وقتی ذره ای عزت در وجودت نباشد....
از غم دلدار زارم، مرگ به زین زندگی وز فراقش دل فگارم، مرگ به زین زندگی
عیش بر من ناخوش است و زندگانی نیک تلخ بی لب شیرین یارم، مرگ به زین زندگی
زندگی بیروی خوبش بدتر است از مردگی مرگ کو تا جان سپارم؟ مرگ به زین زندگی
هر کسی دارد ز خود آسایشی، دردا! که من راحتی از خود ندارم، مرگ به زین زندگی
کاشکی دیدی من مسکین چگونه در غمش عمر ناخوش میگذارم، مرگ به زین زندگی
هر دمی صد بار از تن می برآید جان من وز غم دل بیقرارم، مرگ به زین زندگی
کار من جان کندن است و ناله و زاری و درد بنگرید آخر به کارم، مرگ به زین زندگی
در چنین جان کندنی کافتادهام، شاید که من نعرهها از جان برآرم، مرگ به زین زندگی
هیچ کس دیدی که خواهد در دمی صدبار مرگ؟ مرگ را من خواستارم، مرگ به زین زندگی
از پی آن کز عراقی مرگ بستاند مرا مرگ را من دوستدارم، مرگ به زین زندگی
پ ن: لا مصب عراقی چه حالی داشته وقت نوشتن این چند خط...
پ ن۲:دقت کردید امروز چقدر گه نوشتم؟!
پ ن۳: هر وقت خواستید کسی را به صورت دوبل به فاک بدهید٬ خودتان ترکش کنید و بهش بگویید که قاطی آدم حسابش نمی کنید. بگویید ازش متنفرید و احمق تر از او کسی را سراغ ندارید. بگویید کاش می مردید و سراغ او نمی رفتید. خوب این مرحله ی اول بود. مرحله ی دوم این است که بروید به عالم و آدم بگویید کسی را که از دل و جان دوستش می داشتید به عشق و دوستی تان پشت پا زده و رفته. و شما هرچه صدایش زده اید پاسخی نداده! موقعیت سوژه ایست!!
چرا؟
پس از سهند تبریز و زنجان٬ حالا نوبت دانشجویان دانشگاه تربیت معلم است.
خبر چنان شوکه ام کرد که تا چند دقیقه گیج و ویج دور خودم می چرخیدم. انگار خوشی آن شب آخر به پایان رسیدن اعتصاب و مزه ی فراموشش نشدنی آن سوپ عالی را یک جا از حلقومم بالا کشیدند... . وقفه ای که بعد از سرکوب دانشجویان مشهد٬ تبریز و زنجان ایجاد شد کم کم داشت مطمئنمان می کرد که همه چیز به خیر و خوشی تمام شده ( خیر و خوشی؟!!!). بعد از اجرای حکم یعقوب مهرنهاد٬ روزنامه نگار بلوچ٬ در این هفته و تایید حکم اعدام انور حسین پناهی و ارسلان اولیایی٬ اگر همین طور پیش برویم و وضعیت قشنگ حقوق بشر در کشورمان طبق همین منوال به فاک برود٬ بدون شک تا چند ماه دیگر چنان سر و بی حس می شویم که انگار همه چیز سر جای خودش است یا خوب زندگی همین است دیگر. در هفته اصولا باید خواهر و مادر چهار پنج نفر فعال حقوق بشر را به همدیگر پیوند بزنند تا زمان سیر معمولش را طی کند. آن چیزی که بیشتر از همه نگرانم می کند این است که با به وجود آمدن چنین شرایطی دیگر بشری در این سرزمین باقی نماند تا کسی بخواهد به دنبال حقوقش باشد.
به تاریخ که نگاه می کنیم٬ در هر دوره ای که خفقان بر جامعه ای حاکم شده٬ آدم هایش روز به روز بیشتر در خودشان فرو رفته اند. ادبیات ایران هم از این قاعده مستثنی نیست. بیشترین گرایشات به متصوفه نیز در دوره هایی چون دوره ی حمله ی مغولان در بین مردم ایجاد شد. اما امروز با بسته تر شدن فضا تنها چیزی که به خوبی قابل مشاهده است گند و کثافتی ست که از سر و روی جامعه بالا می رود. اگرچه شاید شکوفایی هایی هم در درون همان هایی که به درون خودشان بر می گردند صورت گیرد٬ که تا وقتی این آدم ها و این دنیا را کشف نکنیم نمی توانیم درباره اش قضاوت کنیم. سوال اینجاست که آیا کسانی که در این شرایط خودشان را از این گند و کثافت می برند و به دنیایی روشن و آرام پناه می برند انسان های بزرگی هستند؟ یا اینکه به خاطر بی خیالیشان نسبت به سیستم انسان های بی مسئولیتی هستند و خودخواه؟ اصلا کدام بی خیالی؟ کدام آرامش و سکون و سکوت؟
پ ن: بر آی ای صبح روشن دل خدا را که بس تاریک می بینم شب هجر
این شب ها عادت کرده ام قبل از خواب٬ کمی به آسمان نگاه کنم. وقتی این کمی می شود چند ساعت و همه به خواب می روند٬ فکر می کنم چیزهایی را می شود در آسمان دید که که انگار خیلی وقت های دیگر نمی شود. همین چند شب پیش بود که بعد از بررسی چند ساعته ی آن همه خرس و ملاقه و گرگ و بز و تیر و کمان توی آسمان و بین آن همه ستاره٬ یک زرافه پیدا کردم! البته همیشه هم این طور نیست. آدم بعضی وقت ها چیز هایی می فهمد که آرزو می کند کاش کور مادرزاد به دنیا آمده بود. حالا نه به این تندی هم. مثلا همان ماهواره ی کوفتی که در امتداد آن ملاقه ی لعنتی که بهش می گویند خرس گنده هست. آن لعنتی که پر نورتر است از همه... و فکر می کنی نورش برای روشنایی همه ی دنیا کافیست حتی یک فمر ناقابل هم نیست! چه برسد به یک ستاره! فقط چهار تکه آهن لعنتی ست با چهار تا لامپ و سیم و خلاصه از این آت آشغال هایی که به لعنت خدا هم نمی ارزند! بعضی ها فکر می کنند بعضی ات آشغال ها برای پر کردن روزها و به شب رساندنشان لازم اند. حالا به صرف این که شب ها چه می خواهی بکنی کاری ندارم. عاشق باشی یا غلت بزنی یا باز آرام بخش بخوری تا صبح شود. اما دیدن یک زرافه چیز دیگری ست!
ای علی عابدینی! بچه محل صمیمی! استاد من! آقای من! چی شد که یهو غیبت زد؟!/ ده سال پیش بود یا شاید شیش سال پیش بود که یهو غیبت زد؟ نمی دونم واسه چی!/ وقتی هم باز اومدی٬ خونوادت نبودن! باز نمی دونم واسه چی!/ مونست تنهایی بود و انتظار! آخ که چه زجری تو کشیدی علی جون!/ تو همین تنهاییات بود که به راهت رسیدی! به لائوتسه! به گودات! به علی و حلاجت٬ به حافظت! / تو دها چاه زدی. حرف از کار زدی. کار برا کار نه برای غایت و نهایتش! مثل همین بیل زدنا و آتیش روشن کردنا/ آتیش آتیش چه خوبه! حالام تنگه غروبه٬ چیزی به شب نمونده به سوز و تب نمونده. به جستن و وا جستن! تو حوض نقره جستن!/ رسیدی به خودت و خدای خودت کاکو....
این شعر این روزها ورد زبانم شده! مثل یک ذکر آرامم می کند.
ذکری که ورد زبانت شود خیلی زود می شود آرام جانت. اول ورد است. تکرار و تکرار و تکرار. با دلیل بی دلیل. اما یک روز می رسد که تو با هر نفس ذکر می گویی. نه! هر نفس تو ذکر است. و آنگاه که هر ضربه٬ هر تپش قلبت... ذکر شد. تو دیگر تو نیستی...ذکر تو ورد زبان خدا می شود... و تو نفس خدایی. نفس... نفس...
پ ن: گاهی به اسمان نگاه کن*... شایذ یک زرافه دیدی! اگرچه دور باشد و فقط در ساعاتی از روز قابل رویت! اما ارزشش را دارد که باقی روز هلت بدهد! بگوید زندگی کن!
