این روزها مدام این شعر مایاکوفسکی٬ نصفه نیمه زیر زبانم است و هر چه فکر می کنم کاملش یادم نمی آید! : یادت هست؟ / عشق/ ماجراجویی/ جک لندن/ تو ژوکوند بودی/ تو را باید می ربودند/ تو را ربودند
بعضی وقت ها چیزی اذیتت می کند. آرامشت را می گیرد٬ خوابت را. لازم نیست هر لحظه مثل پتک توی سرت فرود بیاید٬ که هر بار با یادی٬ خواسته و ناخواسته٬ هزاران هزار زخم کاری بر گوشه گوشه ی وجودت می نشیند. حالا تازه این جای خوب قضیه است! شاید هم نه! نمی دانم! خودت خوب مرهم این درد را می دانی. با اشاره ای هم در دسترس است. حالا کمی سخت تر شاید. با این وجود سراغ این مرهم نمی روی. حالا یا می ترسی یا خودآزاری یا هر کوفت دیگری که بماند. می دانی این مرهم هم سخت دلتنگ و رنجورت می کند. مرهم است ها! دوای همین درد است! اما چه می شود کرد که تحمل دردِ دارو از خود درد گران ترست! یادم هست یک بار از کوروش آریایی پرسیدم اگر فکر کنی که مرگ تو مایه ی خشنودی... یا خشنودی که نه٬ تحولی می شود برای کسی که دوستش داری٬ حاضری بمیری؟ خوب یادم است که بنده خدا آنقدر جفنگ گفت که خودم هم یادم رفت چه پرسیدم. حالا توی این شب تابستان بی باران این سوال لعنتی بدجوری ذهنم را مشغول کرده.
جدای از همه این حرف ها٬ محبت بی نهایت مهدیه ی مهربان و لطف جبران ناشدنی علی عزیز٬ اگر بخواهیم بگذریم از تعارفات معمول و ما کی باشیم و اینها...٬ حسابی شادم کرده! در روزهایی که٬ به قول مهدیه ی عزیز٬ دلخوشی ام شده نوای خوش و زخم ناک تنبور و چند بیت شعر که چند روزی بود از آنها هم فاصله گرفته بودم٬ محبت راستین دوستانم دل مرا گرم کرده!
حالا دلم شعر می خواهد. بی فکر تلخی و شیرینی. دلم تنبور می خواهد. درویش رحمت را. و آن کارگاه ساده ی کوچک. که همیشه بوهای غریبی ازش می آید...
دریغا راه ها که جز کنار پای تو ختم می شوند
دریغا باغ ها که غیر گونه های تو بار می دهتد
دریغا قلب ها
که غیر سینه ی تو برگزینند
دریغا...!
که این همه شادی بر آستانه ی من ببارد
و من
کلید خلوت حافظ نباشم
شمس لنگرودی

اگر خدا هم ساکت نشسته باشد٬ ما ساکت نمی نشینیم.
نام فرزاد کمانگر را چند ماه پیش٬ برای اولین بار در رادیو زمانه دیدم. چند روزی از دستگیری اش می گذشت و گزارشی بود از صدور حکم اعدام. خنده ام گرفت. به این که واقعا فکر می کنند اجرای این حکم عملی ست؟! یک معلم٬ با ۱۲ سال سابقه کار٬ به صرف فعالیت در گروه های فعال حقوق بشری٬ و با اتهامات احمقانه ای از جمله همکاری و ارتباط با پژاک به اعدام محکوم می شود؟! خنده دار است؟ اگر قضیه این قدر مضحک است پس چرا جلوی اشک هامان را نمی توانیم بگیریم؟! هفته ی گذشته شنیدیم که حکم اعدام در دیوان عالی کشور قطعی شده. فرزاد کمانگر به حکم هیچ اعتراضی نکرده است. فرزاد کمانگر نباید اعدام شود. نباید!
بعد از پست: فراخوان تجمع در اعتراض به حکم فرزاد کمانگر در سنندج. شنبه٬ مورخ ۲۹ تیر ماه. خ بسیج. مقابل دادگستری استان کردستان. دعوت از جانب فعالان حقوق بشر در ایران است.
۳.. الان اگر ۹ سال پیش بود. چیزی حدود دو ساعت مانده بود به هجمه ی سربازان دلیر ولایت به دانشجویان خونخوار میهن ... متنی نوشته بودم که پرید و دیگر حوصله ی دوباره نوشتن ندارم. لعنت خدا به سرویس مزخرف بلاگفا...
نامه خواهر عزت ابراهیم نژاد به مناسبت ۱۸ تیر
نهمین سالگرد ۱۸ تیر؛ «روز استقلال جنبش دانشجویی»
۲.. این ساز نو هم بلاخره رسید. ارزش صبر چنده روزه را... داشت! شبیه ساز قدیمی خودم است با این تفاوت که رنگ تیره تری دارد که من بیشتر دوست دارم. و با ظرافت بیشتری هم ساخته شده. به سفارش استاد گرانقدرم٬ مظفر برنجی٬ و ساخته ی دستان پر هنر استاد براخانی. یک شنبه عصر که با کوروش به خانه ی استاد مظفر رفتیم تا ساز من و سنتور دوست دیگری را تحویل بگیریم. شاهد مهمان نوازی گرمی بودم که به هیچ وجه انتظارش را نداشتم. خانه ی استاد٬ بسیار درویشانه تر از آن بود که فکرش را می کردم. اما گرمای منزل صدای ساز و آوازش چیزی بود که هیچ جای دیگری ندیده بودم. چیزی شبیه آنچه اولین بار بی پناه٬ خودم را در خانه ی اثنی یافتم. و آن در های همیشه باز. یا شناختن علی اشرف کشاورز نود و اندی ساله. بی انکه پیش ازان دیده باشمش. اگر دوست دارید احمق بنامیدم. اما این آدم ها و این جا ها٬ در شرایط خاص خودشان٬ برایم حکم احیای یک آدم رو به موت را داشته اند... . استاد ساز هایش را نشانمان داد و مهمانمان کرد به نوازش تار و تنبور.
۱.. خسته ام. بی قرارم و بی خواب. دلم یک پاشنه ی لق می خواهد تا کمی راحت تر زمین بخورم...!!
پ ن: اصولا وقتی محمد صالح علا بیننده گان شب زنده دارش را به کمتر اب خوردن توصیه می کند من یکی یک جورهایی کف می کنم! از قطع و وصل برنامه که به قول مجری فضای صمیمانه ای به برنامه می داد هم بگذریم...
پ ن ۲: دریغا که دستی به مضراب نیست...
پ ن ۳: حالم از هرچه پی نوشت است به هم می خورد!
این روزهای طولانی٬ طولانی تر از همیشه در گذرند. کارم شده ورق زدن کلیات دیوان عراقی که فکر نمی کردم هیچ وقت این طور برگردد پیش من. ناگهان می بینی برگشت به جایی که شاید اصلا نباید می بود. نمی دانستم این طور ناگهانی٬ حال دلم را عوض می کند. نه٬ فقط حرف از عراقی نیست... این همه کاغذ و دفتر و نوشته ی قدیمی هست... حالا یا باید به آتششان بکشی و لگد بزنی به بختت یا بنشینی و عراقی بخوانی...
دیده ی بختم٬ دریغا کور شد دل نمرده٬ زنده اندر گور شد
اما امان از آن روز که می زند به سرت که نکند این بخت را خیلی پیش از این با مشتی لگدی چیزی از وجودت بیرون کرده ای و اینها فقط هذیان های لاشه ایست که فکر می کند زنده است... یا چیزی شبیه این. به تابستان گذشته که فکر می کنم به یاد گرمای وحشتناکی می افتم که خیلی وقت ها برای رهایی ازش فکرهای عجیب و غریبی می کردم.
به کتاب ها فکر می کنم. کتاب هایی که بی وقت آمدند٬ یا آن طوری نیامدند که می باید. یا اصلا نباید می آمدند. کتاب های لعنتی ای که به هزار و یک سوراخ وصلند. آخر کار اگر باز بخواهی ادامه بدهی کارت می کشد به همین داوری و قضاوت لعنتی! این که چقدر مقصری. و این فکر احمقانه که نه! کسی مقصر نیست. اما باز شب می شود... باز خواب. باز پیش خواب! بعد خواب! میان خواب! بیداری...! ای لعنت به این بیداری های بی جا...! دوصد لعنت به هرچه قرص و آرام بخش کوفتی...
دل ربایی دل زمن ناگه ربودی کاشکی آشنایی قصه ی دردم شنودی کاشکی
خوب رخساری نقاب از پیش رخ برداشتی جذبه ی حسنش مرا از من ربودی کاشکی
ای دریغا! دیده ی بختم بخفتی یک سحر تا شبی در خواب نازم رخ نمودی کاشکی
چون دلم را درد او درمان و جان را مرهمست بر سر دردم دگر دردی فزودی کاشکی
این دنیای لعنتی عوض بشو نیست. به قول شاعر چراغ های رابطه تاریکند و این چرندیات! این حرف ها دیگر توی گوش من الاغ که نمی رود! کاش درک این مسئله آسان بود که دوست های خوب اگر خوب باشند. باید بعضی وقت ها کمی دور باشند... بیشتر هم... بزنند توی گوش آدم.
این قضاوت ها را کنار گه بگذارم... نه بی معرفت نیستم! به لمعات می رسم... روشن است و ساده و روان. عراقی و شمس٬ هر دو مرید یک شیخ بوده اند.
پ ن: دلبندم آن پیمان گسل منظور چشم آرام دل/ نی نی دلارامش مخوان کز دل ببرد آرام را( سعدی )
پ ن: این چنگ زدن به دنیای دور آرامم می کند. بعضی وقت ها چیز هایی می یابم که به سان روح تازه ای در این جسم خسته می نشیند...
اصولا برای چه کسی اهمیت دارد؟! یکی از بهترین کارها برای گم تر شدن این است که طوری بنویسی یا حرف بزنی که صد سال سیاه کسی نفهمد. البته خوب ایده ی مسخره ایست. وقتی نیاز پیدا می کنی به فهمیده شدن. به اینکه پشت این لبخند لعنتی ساختگی چیز دیگری ست. چقدر سخت است اما تحمل خرفهمی های کسانی که ادعای دوستی دارند. ای لعنت خدا به منی که هر چه می کشم از خودم می کشم.
هی می گویند بیا. اینجا باش بی معرفت پست فطرت. چرا نمی نویسی؟! دیده ای؟ بعضی وقت ها وقتی می خواهند بهت محبت هم بکنند و به حساب خودشان لطفی به طرفت پرتاب کنند٬ چنان به فاکت می دهند که خودت هم نمی فهمی کی؟! از کجا؟! چه جوری؟! به هزار شوق و با صد هزار بدبختی می رسی. مریض... بی حال. خوب ایکه ما مادرزاد مریض بوده ایم که چیز عجیبی نیست. (بی خیال! ولش کنی همین طور جد و آبادت را حاضر می کند!) حالا ما گیر می کنیم توی جایی که دوستش داریم... داریم؟ داشتیم؟ کجاییم؟! برای چه آمدیم؟ به وجدان و شعور و احساس خودم هم شک می کنم. کجای این کار لعنتی اشتباه بود؟! چه می شود که ناگهان حرمت تمام آنچه "روزهای بزرگی" می نامیشان شکسته می شود؟ تقصیر من است. چقدرش؟ یک نفر به من بگوید چقدر؟
خسته ام... آخ... کاش می شد تا ابد به کسی توضیح نداد. و یک لبختد یا یک قطره اشک کافی بود... نه برای یک عمر٬ فقط چند ثانیه. نه! کمتر به خدا! خیلی کمتر. یک نفس... یا باز کمتر... الخ! آخر این چرنیات را که نباید گفت...
پ ن: گزارش اقلیت ٬وبلاگ عمویم٬ را ببینید. لینکش کنید. بلکه همین روزها لینکتان کند. چهار روز دیگر معروف می شود از راه دیگری که فعلا نمی شود گفت! بعد هرچه هم خودتان را بهش بچسبانید. تحویلتان نمی گیرد.
پ ن ۲: آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست؟/ دوستی کی آخر آمد دوست داران را چه شد؟
درست یک سال پیش بود٬ همین وقت ها. همین تهوع لعنتی که چند روز است مثل سگ آزارم می دهد آن موقع هم آمده بود. دکترم پرسید از غذای خاصی بدت می آید؟ گفتم نه. کلا غذا که میبینم حالم بد می شود. آن روز خیلی سخت جلوی خودم را می گرفتم تا از خودم بیرون نزنم و حالت تهوعی که روز به روز بیشتر اذیتم می کرد از دستگاه گوارشم به جاهای دیگرم رسوخ نکند! شد یا نشد را خوب یادم نیست. نه... شد. یادم هست که با صبوری گذشت٬ صبری توامان با ترس. و روز کنکور. که البته ربطی نداشت... اما آن ظهر میان دو امتحان. آخ که چقدر بد بود. یادش بخیر اما که روز بعدش باز جایم توی سواری های مسیر سقز بود... . حالا حالت تهوع این روزها را ربط می دهم به گرمای وحشتناک این روزها و فصلی که قبل تر ها دوست ترش می داشتم. حالا صبحانه و نهار شامم شده متوکلوپرامید!!
شاید فرصتی باشد برای سفری کوتاه به شیراز. حتی خیالش را هم برای خودم آنقدر بزرگ می کنم که انگار خود واقعیت است.
پ ن: ای لعنت خدا بر این تعهد دبیری لعنتی! که تا به حال به جز بدبختی و اعصاب خوردی چیزی برایم نداشته. دایی عزیزم را بعد چهار سال نمی توانم ببینم. اصلا حالا که این طور شد... لعنت به دولت بریتانیای کبیر و سیاست های دولت موقت عراق!
پ ن ۲: یک از همکلاسی هایم امروز برایم تشریح می کرد که من هرگز به هیچ جا نمی رسم. و در این مورد بسیار به احمدشاه قاجار شباهت دارم! می گفت به نقل از کسی که می گویند قاجاریه بعد از احمد شاه منقرض شد چون او دائم سوار بر اسبش از این سو به آن سو می رفت!! حالا حکایت من شده که دائم می گردم و می گردم و از این سو به آن سو می روم!!
