تبليغاتX
باران تابستان

 

 

درین خمار کسم جرعه ای نمی بخشد                           ببین که اهل دلی در جهان نی بینم

 

ب ش ک ن

نوشته شده توسط دیاکو در ساعت 19:31 | لینک  | 

همین دو شب پیش بود. این بار آیه ها برایم مثل ضربات شلاق بودند. با شنیدن هر کدام انگار رد زخم را روی پشتم٬ صورتم احساس می کردم. زخم هایی که با درد بسیار باز نمی توانی ازشان دل بکنی. می روی سراغشان. شاید این هم یک جور خود آزاریست. یک نوع مازوخیسم مزمن... اما فرار نمی کردم. می گذاشتم تا ضربات شلاق بر تمام وجودم بنشیند و با ریختن چکه چکه خون گرم روی صورت و پشتم احساس گرمای دردناکی سرتاسر وجودم را فرا می گرفت و من به هیچ وجه قصد خلاصی ازش را نداشتم. دیده ای آدمی را که ناگهان از تاریکی یک غار بیرون می زند؟ دستانش را جلوی چشمهاش می گیرد. یا یکی را که مدت هاست به تاریکی اتاقش عادت کرده٬ چراغ را که روشن می کند نور چشمانش را می زند و آزارش می دهد. جلوی چشمهاش را می گیرد. شاید حتی لعنتت کند. یا روشنایی ناگهانی بعد از کسوف را. خیلی ها کور می شوند و باقی باید خط سفیدی را که تا ابدیت ادامه دارد تا آخر عمر در هر نگاه تحمل کنند. روشنایی را اگر بخواهی باید بگذاری ذره ذره ی این نور آزارت بدهد. حالا من این ضربات شلاق را دوست دارم. چون آیه هایی اند از دیاری که مدت ها از آن دور بوده ام. چکه چکه ی این خون گرم را هم و رد تمام این زخم ها را که با تمام وجود آزارم می دهد. من روشنایی را دوست دارم. اگر مجالی باشد...

پ ن: در وجودم قدری نام و نشان هست که هست/ ورنه از ضعف در آنجا اثری نیست که نیست

نوشته شده توسط دیاکو در ساعت 12:16 | لینک  | 

من می خواهم چهار خط در مورد امروز بنویسم. مگر می شود؟ به خدا نمی شود. همین بس که قبول می کنم در مورد احساسم تردید دارم. در مورد احساس شخص ثالثی هم. وقتی من دو ماه پیش افتاده بودم به پایت و در مرز تشنج بودم تو داشتی تخمه می خوردی! حالا از من به خاطر هر دلیل کوفتی... . من نمی دانم خوشحالم یا ناراحت. دلتنگی این روزهایم تنها چیزی ست که به هیچ وجه کتمانش نمی کنم. تازه سعی می کنم گاه گداری بهش چنگ هم بزنم. بلاخره تنها چیز انسانی است که می بینم این روزها . وضعیت ادبیاتی ام به باد فنا رفته. امان از این همه کج فهمی...

کاش می دانستم آدم هایی که نه خدا را قبول دارند٬ نه عشق را می پذیرند و بهش اعتقادی دارند و فکر می کنند دوستی و حرمت بین آدم ها هم دو زار بیشتر نمی ارزد... .خدا پدرت را بیامرزد آقای پدرام! باید این حرفت را همان موقعی که دو سال پیش از در مغازه ات بیرون می آمدم آویزه ی گوشم می کردم. این که وقتی کسی خودش را دوست نداشته باشد هیچ وقت نمی تواند کسی دیگری را هم دوست داشته باشد. اما من هنوز هم که هنوز است فکر می کنم به صدای کوفتی آن venceremose لعنتی که برای نشنیدن صدای من٬ عربده هایش سر به فلک می کشید! من فقط یک مجموعه از غزلیات سعدی را برای تو آورده بودم. تو آدم خوش فکری هستی. اما کله ات کار نمی کند. منی که می دانم حتی همه ی این آشغال ها را پست هم نمی کنم چرا دارم اینها را می نویسم؟!! باور کن تنها کسی که طی این ایام حال تو را پرسید و از تک تک روزهات خبر داشت من بودم. منت نمی گذارم. چون اگر اسمش منت گذاشتن بود از دو سال پیش باید می ریختم بیرون... من تو را مثل بقیه دوست داشته ام. این حرف توست. اما کارهایی که برای تو کرده ام خیلی بیشتر از این هاست. کارهایی که برای هیچ کس نکرده ام. از تو خیلی چیزها یاد گرفته ام. اما برای یک جمله ی محبت آمیز باید هزار سر کوفت بشنوم و برای هر پیشنهاد هزار فحش که عوض شده ام و برای هر فاصله هزار زخمه زبان که حتما... الخ! حالم از خودم به هم می خورد. شاید جق داری. من آدم پفیوزی هستم. آدمی که همیشه ول می کند می رود. آدم بی خیال و بی مسئولیت. اما تو تا الان شب تا صبح منتظر تلفن نبوده ای تا خبر زنده بودن٬ فقط زنده بودن عزیز ترین کست را بشنوی. تو خوب بلدی حرف بزنی جواب بدهی. به خاطر خدا و به خاطر هر آنکه این قدر ادعا می کنی دوستش داری قدمی برای خودت بردار....

توضیح تخمی: کس شعر های بالا مخاطب خاص داشت.

پ ن: تحصن به نتیجه رسید. فیلترشکن ندارم. اخبار را از خبرگذاری امیر کبیر پیگیری کنید. اگر خواستید

پ ن۲: زوٌر مه منون مامه گیان. پیٌم خوٌش بوو ئه م شوٌو قصه پکین. زور خه سته م. من به هیچ که س به چاوی نه خوٌش و منالٌوو صه غیر تمشا نا که م. دوو مانگیش خه به رم لیٌی نه بوو. خوٌم بوومو بیٌتاقه تیه کانم. ولی ئیٌستا خوٌیشم نازانم چی ئه که موو چی به سه رم دیٌ. زوٌر خه سته م.

ئه ریٌ تو پیشنه هادیٌکت نیه خالٌو بیدار؟!

پ ن۳: جای این سه پی نوشت را با تمام آن چرندیات بالا عوض کنید!

نوشته شده توسط دیاکو در ساعت 2:17 | لینک  | 

تحصن دانشجویان دانشگاه تربیت معلم

روز دوم

روز سوم

روز چهارم

گزارش روز پنجم و ششم

گزارش رادیو فردا

وضعیت دانشجویان در گفتگو با یکی از متحصنین

محرومیت تحصیلی برای هشت تن از دانشجویان متحصن: عباس رشیدی، مصلح ستاح پور، سیوان فرخزادی، امین آریا، محمد شریفی، فاروغ معروفی، امیر سالاری و امین شجاع

گزارش دوبچه وله

گزارش بی بی سی

گزارش نهمین روز

بیانیه دفتر تحکیم وحدت

از اول هی خودت را می زنی به آن راه... این بار هم مثل دفعات قبل... مگرنبود جمع کردن آن طومار هزار و اندی امضایی برای وزارت خانه؟ اما وضعیت یا شاید حس و حال خودت فرق می کند وقتی بین عکس ها این همه آدم آشنا می بینی. و یکی دو تا را که بی حال روی تخت های درمانگاه افتاده اند. این همانی نیست که هر روز از کنارش می گذشتی؟ آرام و ریز سلامی می کرد و سرش را پایین می انداخت و هفته به هفته یا توی پارک می دیدیش یا قدم زنان توی راهروهای خوابگاه... . این همه شر و شور و انرژی صرف گرفتن حقی می شود که هرگز احقاق خواهد شد. این راهمه خوب می دانیم. اما این فقط یک فریاد است. یک اعتراض. آن هم اگر توی این شرایط به گوش کسی برسد.

دیشب به گفته یکی از بچه ها که هنوز برنگشته بود٬ این تحصن از شب پنج شنبه به طور غیر رسمی شروع شده. ظاهرا کیفیت بد غذا بچه ها را کفری کرده و همه سر جای خودشان شروع کرده اند به داد و بیداد. و اعتصاب غذا ی بیش پنجاه نفر از دانشجویان از دو روز پیش شروع شده. چند شب است که بچه ها توی راهروی دفتر ریاست می خوابند. پی بد شدن حال چند نفر از دانشجوها٬ که تعدادشان تاکنون به هفت نفر رسیده٬ دو دستگاه آمبولانس به قصد انتقال دانشجویان به بیمارستان خواسته وارد دانشگاه شود که حراست مانع شده. و به دستور شخص جناب دکتر طاهر زاده٬ رییس داشگاه٬ هر کسی که دانشگاه را با آمبولانس ترک کند٬ حکم اخراج خودش را صادر کرده. توی بهداری دانشگاه هم که به حمد و قوه ی الهی یک چسب زخم هم پیدا نمی کنی. حراست هم چنین با خانواده ی اکثر دانشجویان متحصن و حتی خیلی ها که حتی به بهانه ی فرجه ها توی دانشگاه هم نیستند(!) تماس گرفته و با اعلام این که پرونده ای سنگین در دادگاه انقلاب در انتظار فرزندانشان است٬ آنان را به شدت نگران وضعیت فرزندانشان کرده.

از صبح سه شنبه هم آب آشامیدنی دانشگاه قطع شده. اینترنت٬ تلفن و خطوط تلفن های همراه هم داخل دانشگاه غیر قابل استفاده شده اند. از امروز به طور رسمی دیگر هیچ راه ارتباطی با دانشجویان متحصن وجود ندارد. ورود و خروج هم که دیگر ممنوع الحمدلله...

خدا برسد به داد بچه ها... آن هم توی ۵ روز تعطیل...

تا جایی که می توانید اخبار دانشگاه تربیت معلم را در وبلاگتان منعکس کنید.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

و اما طرح محمود احمدی نژاد برای توزیع عادلانه غذا در جهان...

پ ن: عمو جان! برای اولین بار در هفته ی گذشته از این که اینجا نیستی خوشحالم و بی نهایت احساس آرامش می کنم. از این که دیگر حداقل این قدر نزدیک شاهد گل پراکنی(!) های این مرز و بوم پر گه عر نیستی... یادت هست آخرین بار چه سوالی از من پرسیدی؟ گفتی می خواهی معلم شوی یانه؟ و این که از ملزومات این معلم شدن انجام ندادن و دادن و گفتن و نگفتن خیلی چیز هاست. حالا جوابت را می دهم! اگر قرار باشد من هم مثل تو بعد از چندین و چند سال خدمت صادقانه به بچه هایی که می دانم برای خیلی هایشان حتی از خانوده هایشان هم دلسوز تر بودی٬ پشت پا بزنم به خیلی چیزها و کشورم را ترک کنم... نه! هیچ وقت نمی خواهم به قیمت نگفتن و انجام ندادن خیلی چیزها معلم شوم...

نوشته شده توسط دیاکو در ساعت 0:50 | لینک  | 

روی آفتاب به مولاناست، زیرا روی مولانا به آفتاب است

- سقز برای من همیشه حکم شهری را داشته که هر وقت از عالم و آدم خسته شوم و هیچ جای دیگر را نتوانم تحمل کنم٬ توانسته ام به آنجا پناه ببرم. شهر کوچکی ست. هیچ وقت آنجا زندگی هم نکرده ام. اما به واسطه ی اینکه زادگاه پدری ست و  یک سری احساسات نوستالوژیک عجیب و غریب خودم را به آنجا متعلق می دانم. ( اینجا درست همان جایی ست که بین شیرازی بودن و کرد بودن نمی توانم هیچ یک را انتخاب کنم!) سقز شهری بود که می شد هفته ها بی خستگی درش ماند. اما این سقز بود؟! این بار که بعد از یک سفر نیمچه اجباری به مهاباد تمام امیدم به یک شب سقز ماندن بود بیشتر از یک ساعت آنجا دوام نیاوردم. بعد از حدود دو ساعت ماشین سواری در گرمای وحشتناک آن هم با آن پیکان قراضه ی... ٬ امیدم باز به همان شهر کوچک بود... . به پارک شهر. فلکه ی هه لٌوٌ... شهناز. دکان عمویم. خانه ی آن یکی و آن یکی شان. و این که زنگ بزنم به همان دوست داشتنی ترینشان. که من اینجایم و او باز هزار کار و برنامه برای هر روزش داشته باشد. صبح اداره... ظهر دفتر روزنامه٬ عصر سری به فلانی و بهمانی... شب هم خانه ی مادر بزرگ یا هر جای دیگر... .اما این بار اصلا حواسم به نبودنش نبود! نتوانستم بدون حضورش بیشتر از ساعتی این شهر کوچک دلتنگ را تحمل کنم. فقط فرصتی بود برای قبرستانی و فاتحه ای و سری به پسر عمویم. دوستی دارم( یا شاید داشتم!) که مرا به خاطر این دلبستگی شدید به روابط خانوادگی٬ احمق می خواند. بعد از رفتن دو تا از دایی هام٬ دلبستگی ام به این عموی رفته٬ روز به روز بیشتر شد.  از کوچک ترین روابط ام با خبر بود و کمک زیادی هم ازش می گرفتم. حتی در موارد بسیار کوچک. آدمی ست با قد متوسط. نگاه گیرایی دارد. البته منهای دفعاتی که آلرژی اش عود می کند! زود عصبانی می شود. زود احساساتی می شود. بعضی وقت ها آرام آرام است و بعضی وقت ها حتی بازی کردن پسر کوچکش عصبی اش می کند! در کل می شود گفت منهای دل نترسش آدمی ست معمولی. اما دوست داشتنیست. در چند ماه گذشته تنها کسی بوده که به عنوان یک دوست توانسته بودم رویش حساب کنم... اگرچه حرفی هم نمی زدیم به آن صورت. اما من روز به روز نبودنش را بیشتر احساس می کنم. برایش آرزوی خوشبختی می کنم و شادی!( نه بابا!!)

- از روی در آفتاب نمی شود گذشت. با صدای علیرضا قربانی و آهنگ سازی صادق چراغی. هیچ کدام خیلی پخی هم نیستند اما یک کار گروهی زیباست و قابل توجه. از اشعار مولانا و صدای گرم پرویز بهرام هم نمی شود گذشت! کار به چهار بخش/فصل تقسیم شده. بهار که کودکی مولانا جلال الدین ست و تابستان که جوانی اوست و پاییز و زمستان هر یک شیدایی و خاطرات شاعرند. پاییز و زمستان را هنوز نشنیده ام اما هیچ رابطه ای بین بهار و تابستان با موسیقی فوق العاده زیبایی که هم اکنون دارم می شنوم احساس نمی کنم. حتی انتخاب اشعار و گزیده هایی که اگر اشتباه نکنم باید از مقالات شمس باشد هم ارتباطی به تقسیم بندی این آلبوم ندارد. البته تقسیم بندی جالبیست و زیبا هم٬ ولی خوب دیگر٬ خدا یک شعور موسیقایی درست و حسابی هم به ما نداد که نداد!

- از پیامد های این سفر پر خیر و برکت گم کردن تنبورم هم بود که دمی از خودم دورش نمی کردم. کجایی الان ساز من؟ چوبش از گردو بود... چند روزی می شد پی این همه این سو و آن سو رفتن٬ جوابم را نمی داد. مگر همان شب آخر... که بعد هم رفت که رفت...

پ ن: این حرف ها را در مورد عمویم زدم که جناب یاری پرسیده بود. همان به قول خودشان همزاد ناشناس! که من فکر کنم اگر اشتباه نکنم خیلی هم غریبه نیستیم... اشتباه می کنم؟

پ ن۲: کوزه ی سفالین که بر زمین زنند٬ بشکند. عجب نیست.  اما کوزه ی سفالین که پنجاه بار بر سنگلاخ زد نشکست٬ بر ریگ نرم افتاد بشکست٬ عجب بیاید... ( حکایت ماست...)

نوشته شده توسط دیاکو در ساعت 1:19 | لینک  | 

دیگر نمیبینی نامش را روی صفحه ی گوشی ات. دیگر زنگ نمی زند. دیگر نمی روید پیاده روی و ایستادن دور آن فلکه ی کوچک هه لٌوٌ دیگر تمام شد. ده دقیقه ... بیست دقیقه.... یک ساعت... دو ساعت.  چند شوخی گرم. امیدهایی هر چند کوچک برای آزادی. همه ی اینها تمام شد. عمویم برای همیشه از ایران رفت. و من حتی نتوانتستم یک خداحافظی درست و حسابی بکنم.

باید بروم مهاباد. باز هم قرص. باز هم بیمارستان. بالا آوردن و نشئگی آدم هایی که توی چشم هایت نگاه می کنند و هی می گویند شماها سالمید. نمی فهمید. این فیلم لعنتی چقدر و چند بار باید تکرار شود...

به قول رفیق٬ آن قدر گریه کرده ام که پلک هایم درد می کند.

خدا بخواهد یواش یواش دارم کور می شوم...

پ ن: یا غیاث المستغیثین...

نوشته شده توسط دیاکو در ساعت 12:27 | لینک  |