-هه تا بیٌیته وه
من
چاوه ریٌتم
رساله ی آخر قصه های شیخ اشراق مونس العشاق یا فی حیقت عشق است. اینجا دیگر من و مایی در کار نیست. بدون هیچ مقدمه ای وارد داستان می شویم و ماجرای سه برادر را که از گوهر عقل آفریده شده اند را مرور می کنیم: حُسن(برادر بزرگ تر) که با یک لبخندش هزار ملک مقرب پدید می آید. و عشق(برادر وسطی)که با دیدن حُسن «شوری در او افتاد» و «حُزن» (برادر کوچک تر) که به برادر وسطی آویخت. و «از این آویزش آسمان و زمین پیدا شد.» پس از خلقت آدم حُسن به تماشای او رفت و دو برادر دیگر هم به دنبال حُسن رفتند. حُسن در مملکت آدم مستقر شد٬ اما عشق را به آنجا راه ندادند و این بود که دست حُزن راگرفت و با اهل ملکوت که پادشاهی به عشق داده بودند همگی از دور به جانب درگاه حُسن سجده کردند.
تلفیق داستان این سه برادر با قصه ی یوسف و زلیخا ابعاد حیرت اگیزی به این رساله می دهد: حُسن مدتی ست که از وجود آدم بیرون آمده. پیداست که دیگر وجود آدم چنگی به دلش نمی زند. جای خوب و مناسبی برای اقامت خودش سراغ ندارد. دلخور و پکر٬ در گوشه ای کز کرده و منتظر است تا دوباره فرصتی پیش آید٬ دری به تخته ای بخورد و جای خوب و مناسبی برای استقرار پیدا کند. به او خبر می دهند که یوسف از راه رسیده است. به سراغ یوسف می رود. دو برادر کوچک تر هم به دنبال او راه می افتند. دوباره عین آن ماجرایی که در مورد آدم پیش آمد تکرار می شود. عشق و حُزن وقتی به حُسن می رسند که او با یوسف یکی شده و در قالب یوسف جا خوش کرده است. چاره ای جز این نیست که دست یکدیگر را بگیرند و در بیایان حیرت سرگردان شوند اما طولی نمی کشد که هرکدام جای خود را پیدا می کند و از سرگردانی در می آید: حُزن می رود به کنعان٬ به سراغ یعقوب٬ و عشق می رود به مصر٬ به سراغ زلیخا...
از مقدمه ی قصه های شیخ اشراق. تصحیح مدرس صادقی
پ ن: اتفاقات این روزها نانوشتنی شده.( فعلم درست است؟) فعلم که درست نیست. از نظر دستوری گفتم که حالا هر طور که هست باشد. اثنی به کوروش گفته به دیاکو بگو که حواسش باشد و کسی اگر برید برید. و فراموش می کند که زمانی طوردیگری بود. و این آقای اثنی عشری همانی ست که در الهیه زندگی می کند در کرمانشاه. در خانه اش باز است همیشه. همیشه ی همیشه. و خانه پر از مهمان است. و زمانی این شده بود فکر و ذکرم که این پیرمرد کی می خوابد. و عطر چای و آن مثنوی کهنه. این همانی بود که پیشش می رفتیم با کوروش. حالا کوروش عاشق شده. خودش حواسش نیست. و من فکر می کنم که چند تا دوست دارم. می شمرم. ریاضیاتم ضعیف شده. کاش ریاضی می خواندم. کاش اصلا نمی بودم توی این دانشگاه لعنتی. که هر روز باید صبر کنی تا شب بشود و باز هر شب پایت تیر بکشد و دو قدم نتوانی راه بروی. دلم برای معلم ادبیاتم تنگ شده. یک بار یک مرصاد العباد بهم داد. از کتاب های دوران دانشگاهش. و من بیشتر یادداشت های خودش را می خواندم. گوشه ای نوشته بود:« حتما به کوه بروید٬ از لازمه ی سیر و سلوک است».
من از همه ی بیمارستان های دنیا متنفرم. از بیمارستان امام خمینی توی خیابان منزه کرمانشاه. که مسمویت های دارویی مربوط به آن بیمارستان می شود. بیمارستان امام رضا. که خیلی شیک است. چهارده طبقه است٬ می گویند بزرگ ترین بیمارستان خاورمیانه است. اگر از ارتفاع سقوط کنی هر جایی هم که باشی در نهایت می فرستندت امام رضا. و از بیمارستان طالقانی. رگت را اگر بزنی جایت آنجاست. من از این چیزها متنفرم. نه از این تقسیم بندی تخمی... که از خود این بیمارستان ها. از بیمارستان میلاد تهران هم. که از این طرف انوبان یک پل عابر پیاده پیدا نمی کنی بروی آن طرف. از انتظار پشت در آی سی یو. از یواشکی داخل بیمارستان شدن. از در اورژانس. یا به بهانه ی دیدن دکتر فلانی و فیش فلان و قبض بهمان.
بعد از راهی کردن مادرم سوار یک پیکان مدل چهل و خورده ای شدم. پیرمرد راننده معلوم بود از آن لاشی های قدیمی بود هی آمنه آمنه می خواند و بی خیال این موسیقی فخیم نمی شد! حرف هم می زد. این که چه می گفت را درست یادم نیست. اینکه اصلا این حرف از کجا شروع شد. مثل این بحث از خلافی و برگ جریمه و این چیزها بود. بعد جریمه شده بود یا نشده بود را باز یادم نیست. یک آن به خودم آمدم وقتی توی ترافیک اخر شب از انتهای گلشهر ویراژ می داد و صاف توی چشم های من نگاه می کرد. هی می پرسید. راست می گم آقا؟ درسته؟ راست می گم یا نه؟! کپ کرده بودم! به جلو نگاه نمی کرد و من هم دیگر حواسم به خیابان و رانندگی دیوانه وارش نبود. گفت آقا چرا هیچی نمی گی؟ با تو ام! تو اصلا به خدا و پیغمبر اعتقاد داری؟ مگه با تو نیستم. نمی دانستم چه چیزی بگویم. بله آقا... نه... یا بترسم. اما چیزی مثل یک بغض هی گلویم را تنگ تر و تنگ تر می کرد. پرسید مگر با تو نیستم. مگه خدا هر کاری که بخواد نمی تونه بکنه؟ گفتم آره و برگشتم. دیگر چیزی نگفت. جلوی دانشگاه معذرت خواهی کرد بابت پرحرفی و اینکه معمولا عادت دارد بابت هر سوالی جواب بگیرد! اما من دیشب باید این حرف را می شنیدم.به خودش هم گفتم. کاش تکرار می شد.
آرامش با دیازپام ده خیلی فرق می کند با آرامش با ساز زدن. بعد از کشیدن آخرین پنجه٬ تو دیگر آن نیستی که بودی. اگر چه باز شب و نصفه شب برگردی همان جا.
من خسته ام. حوصله ندارم. هیج نظر خاصی هم ندارم.
اصلا بی خیال! کلا!
دو تا دفتر مانده و چند تا عکس. یک سری کاغذ مچاله که با دقت مرتب شان می کنم. هیچ کدام از لبخند های توی این عکس ها مال من نیست... برای من نیست. اما این همه دست نوشته...؟ سرم گیج می رود. ورق می زنم ورق می زنم ورق می زنم. یاد دست هایم می افتم وقتی جوهری می شد. و کبودی مچ راستم... که چقدر قشنگ بودند٬ که هیچ کس نمی فهمید. آرام خوابیدن و باز هراس نیمه شب... کجاست؟ کی رفت؟ بزنی بیرون و بگردی دنبالش... و وقتی... هی کش نده هی نگو... هی نمیر؟ (چه کسی بود که این را می گفت؟)
حالا فقط از بین یادداشت ها باید چند تا را بردارم. به عکس ها نگاه نکنم.
...این ها چند ترجمه است از چند شاعر گمنام. متن های اصلی را گم کرده ام. ببخشید بابت تاخیر... دفعه بعد حتما یک یادداشت درست و حسابی آماده می کنم. یا یک نقد....
هر چقدر هم این دفتر ها را قایم کنی... بگذاری زیر لباس ها. بروی توی محوطه جایشان بگذاری.... نه... فراموش نمی شوند...
ذوقی چنان ندارد بی دوست زندگانی... دودم ز سر برآمد زین آتش نهانی
۱. می دانی...
من اگر بخواهم به تو فکر نکنم...
باید سرم را بگذارم و بمیرم
رسما.
۲. اولین باری که اسم پاساژ حافظ را شنیدم. حدودا چهار سال پیش بود. یا بیشتر. هنوز آن طور که باید و شاید شهر را نمی شناختم. نشسته بودیم توی همان انجمن کذایی داستان. آخ که چقدر دلم تنگ شده برای آن روزها. هر روز انتظار برای هفته بعد. برای چرندیاتی که آنجا می خواندم. می شنیدم. اگرچه کمتر می شنیدم. حواسم جای دیگری بود معمولا. یا گیر می دادم به یک اتفاق یا شخصیت توی یکی از داستان ها و فرو می رفتم توی آن صندلی های قرازه ی مجتمع آوینی... چقدر راحت آن جمع گرم و دوستانه متلاشی شد و آن گرما و محبت به چه سادگی مضحکی ذره ذره جلوی چشمانم مسخ شد... تقصیر چه کسی بود؟ ... ترجیح می دهم فکرش را نکنم. یک نگاه احمقانه شاید. یا شاید... .یادم نمی رود آن روز را که آن پیرمرد کهنه توده ای شروع کرد از اختلافات طبقاتی حرف زدن. همان اول پاساژ حافظ را مثال زد و من دیگر چیزی نشنیدم... گفت همین پاساژ حافظ عین کشتی تایتانیک است!!! طبقه اول طلا فروشی و دوم جای بوتیک های آن چنانی ست. بالا ی بالا که بروی می شود جای بدبخت بیچاره ها. نه بوتیکی هست و نه طلا فروشی. امروز بعد از مدت ها سری زدم به این پاساژ رویایی. حالا بهتر از هر وقتی می دانم که طبقه ی چهارم پاساژ حافظ جای خوشبخت ترین آدم های این شهر است. نه گدایی اینجاست و نه دعا فروشی. همه اینها پایین زیادند. اما آن بالا... کافیست پایت را بگذاری روی اولین پله ی پلکانی که می رود به طبقه ی چهارم. از طبقه ی سوم جدا شوی. اول از همه صداست... صدای تار. سه تار... نی ... کمانچه... چهچه ای که تا در مغازه ی آقای احمدی می کشاندت. بوها را نمی شود فراموش کرد. از طبقه ی چهرم بوی چوب می آید. بوی پارچه... بوی رنگ... بوی کاغذ... اینجا چند خیاطی خیلی قدیمی هست. چند تا کارگاه کوچک نقاشی. یک کتاب فروشی عالی. و کارگاه خطاطی استاد فیروزی... مرد آرامی که دیدن هر چند یک بارش از پشت آن شیشه های محو آرزوی همیشگی ام است. و روبرویش نوار فروشی آقای احمدی. اسم دکانش را نمی دانم. ولی فراموش نمی کنم آن روز را که کوروش گفت یادت نرود اسم مرد نوار فروش را بپرسیم. بالا رفتیم. اشاره ای کردم. پیرمرد گفت احمدی هستم. ما چیزی نپرسیده بودیم و خندید. توی مغازه اش سی دی پیدا نمی شود. می گوید کاست حال و هوای دیگری دارد... مغازه اش نه متر هم نمی شود. اما همیشه جا هست برای نشستن هزاران نفر. از در و دیوار مغازه آثار خط و تذهیب خودش آویزان است. و هر بار چیز تازه ای پیدا می کنی توی آن اتاقک کوچک. یک پنجره ی کوچک دارد با یک توری پاره که همیشه همان طور است. آن بالا جای خوشبخت ترین آدم های این شهر است... این طبقه ی چهارم را با تمام کرمانشاه عوض نمی کنم...
پ. ن: در این شب سیاه گم گشته راه مقصود/ از گوشه ای برون آی ای کوکب هدایت
در دستانت بود
وقتی آنها را مشت کردی و زیر سرت گذاشتی
و بر جای ما خوابیدی
مشت ات امروز باز شد
سخت تلخ بود. +
۲. نمی دانم چه چیز دیدن یأس این قدر آدم های مأیوس را آرام می کند...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سه شنبه ۳ اردیبهشت. ۱۰ صبح. صحن دانشگاه امیر کبیر (پلی تکنیک). تجمعی در اعتراض به حکم جدید احسان منصوری٬ احمد قصابان و مجید توکلی... ۷۸ ماه زندان...