تبليغاتX
باران تابستان

۴. این بیمار همراه ندارد... بستری اش کنید در بخش قلب...

۳. خواب دیدم نشسته بودم توی اتاق کیخسرو. خودش نبود. سعی می کردم تنبورم را کوک کنم. اما حواسم به کلی به تنبور دیگری بود گوشه ی اتاق. می خواستم بروم برش دارم. می ترسیدم ناگهان کسی وارد شود و خجالت زده شوم. هرچند سبک سنگین هم که می کردم خیلی کار زشتی هم نبود. همین که خواستم بلند شوم یکی داخل شد. نمی دانم که بود و اصلا چه بود. وجودش تمام اتاق را پر کرده بود. صدایم در نمی آمد. بغض کرده بودم. می ترسیدم. ترس هم که نه. یک جور دلهره ی عجیب. یک لحظه خواستم بلند شوم و بزنم به چاک. دیگر هیچ وقت پایم را توی آن آموزشگاه نگذارم. فکر ساز و موسیقی را هم به کلی از سرم بیرون کنم. کسی که توی اتاق بود پرسید چی بلدی؟ حتی یادم نمی آید زن بود یا مرد. لحن تحقیر آمیزی داشت. یا حداقل من این طور احساس کردم. خواستم بگویم من مقام های حقانی را می شناسم. گفتم من یاوران مسم را بلدم. صدایم به زور در می آمد. گفت من که نمی فهمم. اما فکر حقانی ها را از سرت بیرون کن... گفت بزن. سعی کردم همان یاوران را بزنم. اما همان تقلای بی فایده برای کوک کردن ساز گند زده بود به صدایش. پرده ها را هم قاطی می کردم. با هربار پایین آمدن پنجه هایم انگار کسی با پتک روی شانه هایم می کوبید. گفت تو مال اینجا نیستی. آدم این حرف ها نیستی... بیدار که شدم...

۲. دلم برای شیراز تنگ شده. نمی دانم چه چیز این لعنتی مرا این قدر به سوی خودش می کشاند. چه چیز این حافظِ... نه! این دیگر لعنتی نیست! قبل از عید به بهانه ی کاری، فرصتی پیش آمد تا سری به این شهر بزنم. زادگاهم. تنها چیزی که از آن روزها به یاد می آورم یک مشت خاطرات گنگ اند... . اولین باری که فرش خریدیم را هیچ وقت فراموش نمی کنم! پدر و مادرم نشسته بودند روی فرش و من و خواهرم توی آن اتاق دوازده متری دورشان می دویدیم. چهارراه زند. سر چهارراه یکی از این جعبه های قهوه ای بزرگ مخابرات که نمی دانم اسمش چیست بود. هنوز سر جایش بود. پدرم آنجا بساط می کرد. کتاب می فروخت. دکه ای هم کنارش بود. که فراموشش نمی کنم. آنجا نبود دیگر. دکه دار همیشه خیلی سر به سرم می گذاشت و من اصلا حوصله اش را نداشتم. خیلی دوست داشتم یکی بار دیگر ببینمش. شب آخر تا دیر وقت حافظیه بودم. به جرات می گویم شبی بود که تا عمر دارم فراموش نمی کنم. از بلند گو ها صدای شجریان می آمد... ابوعطا... . و من با با هر کلمه، هر آوا، هر هجا، هر نگاه و نسیمی که به صورتم می خورد مست می شدم. یادم نیست فاصله ی درب ورودی تا مقبره را چطور طی کردم... در نظر بازی ما بی خبران حیرانند... ایستاده بودم کنار مردی که بعدا فهمیدم اهل مشهد است و آن طور که خودش می گفت عاشق حافظ. با یک لا پیرهن و کتی نازک. ظاهر آراسته ای هم داشت. بیشتر از یک ساعت چشمش را از مقبره برنمی داشت. بعد از ساعتی حافظ کوچکم را گرفت تا فالی بگیرد. خندید. گفتم بخوان... کتبت قصه شوقی و مدمعی باکی/ بیا که بی تو به جان آمدم ز غمناکی... بسا که  گفته ام از شوق با دو دیده ی خویش/ ایا منازل سلما و این سلماکی...

۱. فریاد که آن ساقی شکر لب سرمست

  دانست که مخمورم و جامی نفرستاد

نوشته شده توسط دیاکو در ساعت 15:16 | لینک  | 

ناصح فریدی دانشجوی ترم آخر رشته ی فلسفه ی دانشگاه تربیت معلم ممنوع التحصیل شد.


عجب آدمی ست این اما بوواری! نمی دانم چه مرزی هست بین حماقت و افسردگی و بی طاقتی و ...!! یادم هست که او هم همیشه می گفت. نمی دانم حالا چه احساسی دارد... ولی دائم حرف از رفتن می زد و آدم های تازه. این که همه چیز کسل کننده است و تکراری و او به دنبال چیز ها و آدم های تازه می گردد. مخصوصا حالا این وسط که یکی هم ظاهرا این وسط ها بهش می گفت نه! تو مال اینجاها نیستی پاشو برو! من هم این را خوب می دانستم. او آدم آنجا نبود و استعدادش خیلی بیشتر بود که آنجا و بین آدم های آن شهر... . ولی آخر مگر دوام می آورد؟ مگر کدام یک از فرارها نتیجه داده بود؟ تا آدم فکر کند همه به غیر از اطرافیان خودش فرشته اند وقتی کوچک ترین نا ملایمتی می بیند ضربه خواهد خورد. ( دستور زبان فارسی ام هم که به باد فنا رفته!!) می گفتم آدم باید بگردد توی همین روزمرگی ها و آدم ها و جاهای تکراری تازگی را پیدا کند. بعد هرجا که باشد پیدا می کند آنچه را که ارزش دیدن دارد. آن روزها خودم یواش یواش داشتم فرو می رفتم. اگرچه نمی توانستم حرفم را به کرسی بنشانم و هیچ وقت حرفم را نمی پذیرفت... و خودم هم رفته رفته به این جملات مسخره ی خودم مشکوک می شدم ولی حالا دارم مصداقش را کم کم می بینم و یواش یواش دارم ایمان پیدا می کنم. 

همین اِما را بگو! آخر کسی نست بگوید ابله تو که نه شارل را می بینی و نه کرت و نه حتی فلسیتی را چرا هی... . بعضی وقت ها باید از خودت جدا شوی چند متری بروی بالاتر و ببینی هر آنکه را فکر می کنی ارزش دیدن ندارد. حالا نه که شارل هم خیلی تحفه ای باشد!! اما خوب شارل هم شارل است. شاید کسی بگوید شارل اِما را دارد. ولی... دیگر ولی هم ندارد البته اما خوب شارل وجدان دارد. باهر سرفه ی اما اشک از چشم هاش سرازیر می شود. بدبخت هم بوده... . شارل و اِما را با کسی مقایسه نمی کنم. اما حالا می معنی این حرف دلم را کمی گرم تر می کند. این که هر آنچه تکراریست و مزخرف به نطر می آید باید باز طور دیگری نگاه کرد. جایت خالیست تا باز ابله بنامیم به خاطر این همه شعار پوک. و وقتی هر چه دلت می خواست می گفتی و شعار نبود!

چهارشنبه عصر. که امروز باشد. سخنرانی شمس لنگرودی ست در مورد شعر و سینما در خانه ی سینما. خ بهار جنوبی. نرسیده به سمیه. ک سمنان. خانه ی سینما. ساعت پنج و نیم هم شروع می شود. می بینم شمس را... خواهم دیدش...

نوشته شده توسط دیاکو در ساعت 10:46 | لینک  | 

صبح زود مادرم بیدارم می کند که سری به همسایه ی رو به رو بزنیم. می گوید سر و صدایشان چند دقیقه ایست شروع شده. همان همسایه ایست که کمک زیادی کرده بودند زمانی که درگیر مسائل گزینش بودم. مادرم چند دقیقه ای زودتر رفته. داخل می شوم. سر و صدای وحشتناکیست. پایم را در چارچوب در که می گذارم انگار کسی با لگد توی صورتم می زند. چند زن که به فجیع ترین شکل ممکن توی سر و صورتشان می زنند. مادرم که آن وسط گریه می کند. و پیرمرد صاحب خانه هم که حال بهتری از زن ها ندارد. صورت زن صاب خانه خرق خون است و دائم با با پنجه و ناخن هایش صورتش را می خراشد. هر کسی که تو می آید این کار را می کندو ... ( همین حالا دارم صدایشان را می شنوم). سر و صدای آزار دهنده ایست. پسر ۲۶ ساله اش با کایت سقوط کرده! عجیب ترین شکل مردن! پیرمرد می گوید قرار بود این هفته برویم تهران برایش خواستگاری.

از دیروز با دیدن پیام دوستی نفسم به سختی بالا می آمد. نه فقط از اتفاق بدی که برایش رخ داده بود و زخمی که تا ابد فراموش نخواهد کرد. سه هفته شادی و دل خوشی آیا ارزش این همه غم را داشت؟ چیزی که در موردش شگفت زده ام می کند صبر و نگاهی ست که به موضوع دارد. متحیرم و نمی دانم چه بگویم. به خودم گفتم کجایی دنیایی تو... که وقتی کسی فرزندش را در شکمش از دست می دهد و به جای تاریک دیدن همه ی دنیا می گوید خوشحالم که صاحب بچه ای ناقص نخواهم بود. من دو روز است که به دنیای تو فکر می کنم گندم. و قلب بزرگت...

سفر عمویم یک ماه دیگر هم عقب افتاد. قبلا فکر می کردم حتی یک روز تاخیر هم خوب است. می شود یک روز بیشتر احساس کنی که نزدیکی. آخرین بار که حرف نرفتن را زدم گفت که احساس خوبی ندارد از اینجا ماندن. جا برای هیچ فعالیتی نیست و همه ی در ها به رویش بسته شده و... و ... و... . چیزی که روشن است این است که اگر اتفاقی برایش بیفتد اینجا... نمی دانم. هجوم چند جانبه ی نگرانی دلتنگی منطق و احساسات دارد پدرم را در می آورد. البته نه فقط در مورد این مسئله.

عصر دیروز با اتفاق دلچسب دیگری هم همراه بود که موج های باقیمانده اش حتما در روز های آتی یک ضربه ی اساسی به نخاعم خواهد زد!!

از دیروز به این آیه ی فان مع العسر یسرا فکر می کنم. تا به حال که مصداقش را کم ندیده ام اما چند روزیست احساس عجیبی دارم... . یاد آن روزی افتادم که معلم ادبیاتم آن شعر را خواند سر کلاس. روزی که انگار سقف آسمان روی سرم خراب شده بود. چقدر روز سردی بود و چقدر صدای معلمم آن روز گرمم کرد. حالا فکر می کنم باز که براستی من لایق خیلی بدتر از این ها بوده ام. و این اتفاقات ناخوشایند فقط حکم خاکستر را دارند.

از توی کوچه صدای قرآن می آید. دلم می خواهد قرآن بخوانم. تنبور بزنم. سری بزنم به معلم ادبیاتم. رفقای نامردم را که نمی توانم ببینمشان. لیست کنتکت های موبایلم را چک کنم ببینم به چه کسی می شود زنگ زد. بروم بگردم یک آشنای قدیمی را پیدا کنم. دوست دارم دوچرخه سواری کنم! مادام بواری را زودتر تمام کنم و ... . آخ که چه سوزی دارد این صدای عبدالباسط. سوز گریه ها را هم هنوز می شود هنوز شنید از توی کوچه. امروز کوچه ی ما گرم است. یک نفر مرده و صدای قرآن می آید. احساس دلتنگی توامان با آرامشی دارد یواش یواش وجودم را فرا می گیرد. کاش حوصله کنم و آن داستان لعنتی آخری را تایپ کنم.

پ. ن. : شب هایی را که می شود توی اتوبوس گریه کرد تا صبح و شجریان گوش داد را به هیچ چیز عوض نمی کنم.

نوشته شده توسط دیاکو در ساعت 15:4 | لینک  | 

گفتند یافت می نشود جسته ایم ما

گفت آنک یافت می نشود آنم آرزوست

...

یک دست جام باده و یکدست جعد یار

رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست...

 

زنده باد کورش آریایی. آن کورش باستانی را نمی گویم. همین هم کلاسی قدیمی را می گویم. حالا هم کلاسی هم نیستیم. ولی می شود آن قدر به زمینی نبودنش مطمئن بود که گاهی زنگ بزنی بگویی: کورش! برایم دعا کن. و او تا صبح برایت اشک بریزد. کسی که مسیح را دیده. در آغوش مریم خوابیده و ... . بگذریم.

خسته ام. دلهره ی عجیبی تمام وجودم را فرا می گیرد. هر روز صبح. نمی دانم را به هر کسی می شود گفت. حتی کورش. مادرم هم. کورش اگرچه گه گاه بوهایی می برد... . به چه کسی می شود گفت که احمق ننامدت... آن قدر داد زدم آن روز عصر که صبح روز بعد هم صدایم در نمی آمد. عصبی شدم و سرم گیج رفت. زمین خوردم. درست زیر پایش. داشت تخمه می خورد. با خودم فکر می کنم بار اولی نیست که زمین خوردنت را می بیند. بالای سرت می ایستد. و فکر می کند دارد درست ترین کار دنیا را انجام می دهد.

خسته ام. دلم خوش است به دعاهای کورش. به یک دوش آب گرم. یا دیدن دوستی قدیمی...

حالا تو هی به من بگو عیاش... غیر تنها!! ... غیر غم و نفهم!!!!! ( عجب صفات نویی!!!)

نوشته شده توسط دیاکو در ساعت 22:3 | لینک  | 

یک آدم غیر افسرده٬ یک آدم سرزنده... سرحال... کسی که با دیدنش تمام وجودتان سرشار می شود از امید. یک پیر. گم شده. یا شاید اصلا پیدا نشده. چه کسی حاضر است بگردد پیدایش کند؟

(...)

می ترسم... نگرانم...

نوشته شده توسط دیاکو در ساعت 1:11 | لینک  | 

از امروز صبح این فکر لعنتی مدام دارد مثل مته توی سرم کار می کند که اگر با خانه نماندن در روز سیزدهم ماه اول سال باعث دور شدن بدبختی و فلاکت و این جور چیز های دیگر باقی سال می شود٬ پس برای آن دوازده روز اول چکار می شود کرد؟! سال پیش که خانه ماندم و جایی نرفتم، هر آنچه لیاقتم بود به سرم آمد! البته شاید کمی بیشتر هم. نمی دانم. سال هشتاد و شش سالی بود پر از حرف. حرف و حرف و حرف. تنهایی. از دست دادن و دور شدن از کسانی که دوستشان داشتم. حالا یک ماهی ست این قدرت تکلم لعنتی هم ازم سلب شده! یا کمتر!! باز درست نمی دانم. حالا باز خوب است که اتفاقات ناخوشایند سال پیش را می شود به یک روز خانه ماندن ربط داد. اما امسال چطور؟ امسال که خیلی اتفاقی همه چیز اتفاق افتاد. اگر امسال هم... . اصلا حالا بی خیال روز ها و ماه های بعد. این ۱۲ روز، روزهای تلخی بود.

چقدر بی انصاف شده ام. نه سال به این افتضاحی هم نبود! و این ۱۲ روز هم. کسانی را دیدم که سال ها آرزوی دیدن شان را داشتم. درست است که شاید تمام آن ۳۶۵ روز هشتاد شش نتوانستم چهار خط درست و حسابی چیز بنویسم! اما چیز هایی دیدم. شب های خوبی هم بود، کنار آن شب های سرد و تلخ.

به قول آن استاد جوان شب های روشن موتمن؛ همین چهار شب عاشقی برای یک عمر بس بود!

نوشته شده توسط دیاکو در ساعت 21:45 | لینک  | 

بازی تمام شد

و تو را٬ در بازی کشتند.

                                  شمس لنگرودی

نوشته شده توسط دیاکو در ساعت 22:53 | لینک  |