تبليغاتX
باران تابستان

 

شبنم را دیدم. آرام پله ها را بالا آمد٬ و لبخند از لب هاش کنار نمی رفت. می خندید. نشسته بود کنار مدیر دفتر شعبه ی ۲۸ و گویی با خنده های ریزش همه ی آن دفتر و دستک را به سخره گرفته بود. می گفت: این بازداشت دستگیری محکمی بود برای همه ی ما و هرکدام سهمی داشتیم...

دست هایم را در باغچه می کارم٬

سبز خواهم شد

می دانم

می دانم

می دانم

نوشته شده توسط دیاکو در ساعت 10:16 | لینک  | 

 

به نام آزادی آگاهی و عدالت

می خواهم برای تو بنویسم. برای تویی که نبودنت ذره ای از حجم بودنت در ثانیه ثانیه ی این روزهای تلخ کم نکرده. تلخ هم اگر بگویم بی انصافی ست. بی انصافی در حق تویی که هنوز نمی نالی. تویی که زمستان را نیمه کاره رها کردی و بهار و تابستان و آغاز پاییز امسال را هم ندیدی و هنوز نمی نالی.
شبنم نازنینم؛ نبودی که ببینی پاییز امسال از همه ی پاییز ها پاییز تر بود و تابستانش از هر تابستانی بی باران تر. باران که سهل است، شبنمی هم به گوشه ی یکی از شب های تنگ و تاریکمان ننشست. نبودنت هی زیاد و زیاد تر می شد و حجم بودنت در خاطرمان بزرگ و بزرگ تر.
نشسته ام زیر بیدکهنسال دانشکده ریاضی و به جای قدم هایت نگاه می کنم. راستش را بخواهی نمی دانم چه بگویم، از چه بنویسم. باور کن بارها سعی کردم. شبی که به طعم دو ماه انفرادی فکر می کردم.  روزی که چله ی دوم را هم پر کرده بودی و با خود می گفتم این دیگر چه صیغه ایست دختر؟! ریاضت است یا... نمی دانم هرچه اسمش را می گذاری بگذار اما چه کسی فکر می کرد چله ی ششم را هم بنشینی و دم نزنی؟
چه بگویم شبنم؟
بگذار دمی هم چشم ببندیم به روی بی عدالتی ای که این بیرون و در هوای آزادش به ریه هایمان می نشیند و با هر نفس که فرو می بریم بیشتر و بیشتر احساسش می کنیم. مرا ببخش شبنم. باور کن بابت هر واژه و هر آه از خودم شرم دارم. همان طور که از هر نفسی که این بیرون و به دور از ان دیوارهای سیمانی بلند از ریه هایم پایین می رود. شرم دارم از این که گاه چشم می بندم به امید و زندگی ای که تو از پشت آن پنجر های آهنی احساسشان می کنی. شرم دارم. اما خودمانیم، بدجایی هم نرفتی! مقرب بودی، مقرب تر شدی، بزرگ بودی بزرگ تر شدی، آزاده بودی آزاده تر شدی، عاشق بودی و عاشق تر شدی.
چه بگویم شبنم؟
از آزادی یا عدالت؟ عشق یا استقامت؟ ولی تو که دیگر استاد تمام شده ای و من همیشه مردود آخر چه می دانم از همه ی درس هایی که تو در مدرسه ی عشق با سربلندی گذراندی. بگذار از صبوری بگویم. همان که می گویند سنگ در مقامش لعل می شود. راست می گویند شبنم. بگذار از دین خودم و تک تک بچه ها برای صبوری ای که تو یادمان دادی بگویم. در  تمام این هفت ماه و هفت روزی که به قدر هفت سال برایمان گذشت، این تو بودی که با آزادگی و ایمانت به قدر هفتاد و هفت سال صبوری یادمان دادی. یادمان دادی که هیچ چیز هیچ وقت همیشگی نیست و آزادی، آگاهی و عدالت آن کلیشه هایی نبوده و نیستند که روزی به دست آمده و تکراری شده باشند یا هیچ وقت به دست نیایند و سخن گفتن از آن ها یاوه گفتن و اب در هاون کوبیدن باشد. یادمان دادی که باید زنده بود و بنده ی یاس بودن هزاران هزار برابر بدتر از مرگ است و امید کلمه ای نیست که در چهار حرف و دونقطه بگنجد. برای رسیدن به باران، امید را باید زندگی کرد.
این روزها به تمام روزهایی فکر می کنم که از بند هایی می گفتی که خود به تن می بندیم و در انتظار آزادی می نشینیم و به روز هایی که همه دلتنگی هات از بی عدالتی بود. و خنده ی های همیشگی ات، که می گویند این روزها هم از لب هات رخت بر نبسته.
شبنم عزیز، نشسته ایم در انتظار بر آمدن افتاب صبح امید و یاد و خاطرت بر گوشه گوشه ی وجودمان نقش بسته.
در آخر مرا بابت تمام واژه های ناقصم ببخش، که آن چه در دل دارم به زبان نمی آید.

لبخندت جاودانه باد.

نوشته شده توسط دیاکو در ساعت 20:45 | لینک  | 

به نام آزادی٬ آگاهی و عدالت

اوین: مدرسه عشق
 
روزهای آخر زمستان بود که تربیت معلم را به ناچار رها کرده و به اوین آمدم، من که باید در میان هم دانشگاهی و هم کلاسی هایم ترم ششم از تحصیلم را ادامه می دادم، اکنون بند 209 زندان اوین پذیرای زندگی و تحصیلم شد. درست از اولین روز ماه اسفند، پا در یک مدرسه نهادم، جایی که با تمامی مدارس دنیا تفاوت داشت. مدرسه ای که هرکدام از سلول ها، کلاس درسش بود و تا مدت ها هر کلاس تنها یک دانش آموز داشت و بعد از ماهها، هم کلاسی هایی نه هم سن که هم دل از هر گروهی، روزنامه نگار، خبرنگار، دانشجو و .. و از هر مسلکی؛ مسلمان، بهایی، مسیحی و .. به کلاست می آیند. سینه های دیوارها، تخته های سیاه و به جای یک معلم، هزاران معلم عاشق درس هایشان را روی دیوارهای سلول نوشته و رفته اند،" ای کاش داوری، داوری، داوری در کار بود" ، " اندکی صبر، سحر نزدیک است"، " فاصبرو ان الله مع الصابرین"، " آیا فریادرسی هست؟"،" اگر تنهاترین تنها شوم بازم خدا هست"... و تو باید خود درس هایت را بیاموزی، درس هایی که تا به حال پشت هیچ نیمکتی و از زبان هیچ معلمی نشنیده بودی و روی هیچ تخته سیاهی نوشته نشده بود.
 
آری من ترم ششم از دانشگاه را در یک مکان دیگر، در " مدرسه عشق" با واحدهای درسی جدید آغاز کردم. قدم در مدرسه ای گذاشتم که هر روزش در سلول های انفرادی به اندازه 10 روز می گذشت و من 71 روز را اینگونه گذراندم.
 
بازجویی های مستمر، بی خبری از وضعیت خانواده و .. تمام ناخواسته های است که باید تحمل کنی!
 
" چو عاشق میشدم گفتم گرفتم گوهر مقصود       ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد"
 
ولی آنچه که من در اولین درسم در کلاس کوچکم آموختم این بود که داشتن تحصیلات عالیه، مطالعات زیاد یا نویسنده ای خوب بودن و .. هیچ کدام نمیتواند در برابر " موج های خون افشان" یاریت کند، آنچه که باید داشته باشی تا " ناخدایت" بشود و عبور از این "دریا" را میسر کند دلدادگی است. راستی می بایست عاشق باشی، عشق به زندگی، به یک لحظه نفس کشیدن در هوای آزاد و ..
 
"نازپرده تنعم نبرد راه به دوست عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد"
 
و آخر ترم،التهاب شب های امتحان را در برگ بازجویی و در برابر چشم مراقبانی که شبهه تقلبت را دارند تجربه می کنی و پاسخ تکراری و صادقانه را در برگ هایی با نشان " النجاه فی الصدق" پس میدهی و به جای نامه شرح حال به استاد! یادداشت عدالتخواهی به قاضی می نویسی و بدین ترتیب سراسر ترم گذشته دانشگاه را من در 209 اوین به پایان رساندم درحالی که دوست داشتم امتحاناتم را همراه با دوستانم پشت نیمکت های همیشگی بدهم و آخرین روزهای بهار 88 را همراه دوستان و هم دانشگاهی هایم باشم و با آنها به پیشواز روزهای داغ تابستان بروم. بهاری که من هیچ گاه در اینجا نه آمدنش را حس کردم و نه رخت بربستنش را. در این سوی شهر،هیچ گاه بهار نمی شود چرا که هرگز" بهار از سیم های خاردار" نمی گذرد. دریغا، افسوس این رویارویی شد که آن روزها همواره در خواب می دیدم، رویایی که هیچ گاه رخت صادقانه به خود نپوشید. روزهای داغ تابستان با نسیم خنک " امید به آزادی" برایم قابل تحمل می شد ولی..
 
اکنون بارانهای پاییزی که هر شب بویش از پنجره سلولم، روحم را بی وثیقه آزاد می کند با شما همراهم می سازد. بارانی که صدای خوردن هر قطره اش به توری پنجره سلولم ترانه ای را برایم تکرار می کند. " ترانه ی زندگی" که خارج از این تنگی و وحشت " زندگی مثل همیشه جاریست".
 
آری بارانهای پاییزی شروع به باریدن کرده اند و زمین با گام های بلند به استقبال پاییز و روز اول ماه مهر می رود. مهرماه آغاز می شود و من اکنون بی انتخاب واحد ،بدون حذف و اضافه و حتی بدون ثبت نام وارد دانشگاه دیگر شدم:" بند متادون" که هیچ نسبتی با من و رشته ام ندارد و یا کوچکترین شباهتی به دانشگاه زیبایم. اما دل، ناشکیب قدم زدن بر سنگ فرش کهن دانشگاه و آرام گرفتن در سایه بید کهنسال دانشکده ریاضی است. جایی که بعد از چند قدم به دیوار نرسی و نفسی عمیق خنکی را به ریه هایت نریزد.
 
شبنم مددزاده
بند متادون/مهرماه 1388

نوشته شده توسط دیاکو در ساعت 14:49 | لینک  | 

 

به دنبال یک شعر خوب

یا یک فیلم دیدنی

که پیدا نمی شود

پ ن: و تمام زندگی می شود پی نوشت دویدن هایی که دیگر نایی برایش نمانده.

آخر نوشت : شبنم ۲۰۹ روز در ۲۰۹.

نوشته شده توسط دیاکو در ساعت 23:39 | لینک  | 

۳. دست بلند می کنی تا دست گیری. دستت را نمی گیرند یا دستت را به اندازه ی کافی بلند نکرده ای. به هر جا که نگاه می کنی٬ به سینه ی هر انسان و دیوار هر خانه ای٬ درد می بارد. یکی عزیزی را از دست داده و دیگری در انتظار است. یکی بیمار و دیگری بر بالینش. و آنان که در بندند و آنان که در انتظار نشسته اند. انتظار برای یاران دربند و در بند شدن.

۲. راست گفته اند که علی شیر خداست. مرد مردان است. روزها و شب ها به چاهی فکر می کنم که سر در آن فرو می کرد و فریاد می کشید. ضجه می زد. اما این را چه کسی گفت؟ که درد علی را کسی نمی فهمید. سر به چاه فرو می برد و فریاد می زد. ناله می کرد. ضجه هم می زد؟ نمی دانم. چه کسی علی را دید وقتی سر در چاه فرو برده بود و ناله می کرد و اشک می ریخت؟ علی که صبور بود. اگر می خواست از رنج و دردش با دوستی سخن بگوید یا یکی از یارانش٬ دیگر چرا سر به چاه فرو می کرد؟ صدای ناله هایت چه کسی شنید؟ چه دلی داشت آن که تو را سر در چاه و اشک ریزان از دور دید و هیچ نگفت.

۱. چه منتظر و چه صبوری تو. این همه می بینی و هیچ نمی گویی.

پ ن: رشته ای بر گردنم افگنده دوست/ می برد آن جا که خاطر خواه اوست

نوشته شده توسط دیاکو در ساعت 12:40 | لینک  | 

من اعتراف می کنم که به اندازه ی همه ی دنیا دلم می خواهد چند خط بنویسم برای شبنمی که بیش از شش ماه و چیزی قریب به ۲۰۰ روز است که میان ما نیست و نمی توانم. من اعتراف می کنم که به اندازه  ی تمام دنیا دلم می خواهد چند خط درباره ی ازادی ناصح بنویسم و انسانیت رشک برانگیزش٬ که بعد از حدود ۸۰ روز اسارت و پس از تحمل چه ها روز سختی و ازار٬ شب بعد از آزادی به یاد همراهان در بندش خواب به چشمش نمی نشست و من منگ خواب بودم. اما نمی توانم. من اعتراف می کنم که بعد از حدود ۷ ماه سگ دو زدن در راهروهای دادگاه انقلاب به هیچ جا نرسیدم. اعتراف می کنم که امشب نمی دانم چرا می دویدم. اعتراف می کنم که در توهم دست و پا می زدم و اگر تمام کار هایی را که در این مدت کردیم نمی کردیم هم باز هیچ توفیری نمی کرد. اگر روز شب را با شبنم از گذار به عقلانیت حرف نمی زدیم. اگر آن روز با امین از چهار راه طالقانی تا حصارک کرج را با آن کاور های سبز مضحک لبخندزنان گز نمی کردیم و اگر آن شب اردیبهشت ماه را که تا صبح به امید آزادی شبنم بودیم و صبح روز بعد گریه کنان از دادگاه برگشتیم و الخ... . نه٬ هیچ اتفاقی نمی افتاد. همه چیز باز مثل امشب بود. و باز فکر می کردم که ماه رمضان امسال چقدر بوی ناامیدی می دهد. چقدر کم رمق است. چقدر دستمان را نمی گیرد. چه کم طاقت شده ایم. نه٬ باز هر چه که می شد و نمی شد من٬ من گفتن را یاد نمی گرفتم و باز از ترس هی ما ما می کردم. همانی که مهران می گوید کار گاو است و به سلامتی اش می گوید و می خندیم. می خندیم به چه قیمتی؟

به یاد می آورم عصر یکی از همان روزهایی را که بی طاقت و حوصله از خانه بیرون می زدم و بعد چند دقیقه با همان حال بر می گشتم که هوای خانه سنگین بود. هوای شهر هم. حسین می گفت دیگر دلم نمی خواهد از کسی بپرسم چه می شود کرد و چه خواهد شد. و چند دقیقه بعد پرسید که به نظرم چه می شود کرد و چه خواهد شد. حال حسین را فهمیدم و حالا خود به همان حالم.

آخ که چقدر دلم می خواهد برایت بنویسم شبنم. و بگویم این روزها٬ این شب ها٬ هوای تنهایی جایی که قابل استشمام است٬ مقابل اوین است و بس. نه هیچ جای دیگری. هوای همه جا سنگین شده. هوای خانه. هوای تهران.

اعتراف می کنم که دلم می خواهد بنویسم و نمی توانم شبنم.

آخ که چقدر دلم می خواهد بنویسم و نمی شود...

+

نوشته شده توسط دیاکو در ساعت 1:42 | لینک  | 

 

ناز پرورد تنعم نبرد راه به دوست

عاشقی شیوه ی رندان بلاکش باشد

 

پ ن:به یاد شبنم مددزاده٬ ۱۹۶ امین شب دربند بودنش و ایمان حسرت بر انگیزش.

 

نوشته شده توسط دیاکو در ساعت 0:58 | لینک  | 

 

حجاریان و شریعتی

"درست وقتی چک چک فلاش دوربین‌ها را دیدی، از همان اتاقی که امروز، محل حضور نیک‌ترین مردان این سرزمین بود، به من و ما خندیدی و گفتی حال من هنوز خوب است و شجاعانه ایستاده‌ام. نه فقط نگاه تو که نگاه همه آن خوبان و مومن و روزه‌داردربند با ما حرف زد. نگاه آرام تو، نگاه نگران رمضانزاده، نگاه دردآور اما هوشیار نبوی، نگاه جسورانه تاجزاده، نگاه پر از سوال و حسرت قوچانی و شهاب، نگاه همیشه خندان امین‌زاده و بهتی عمیق در نگاه سعید شریعتی عزیز که داشت لحظه لحظه آن بیدادگاه را قصیده‌ای می‌کرد در ذهن بلندش و بیش از هر چیز نگاه بی‌کران سعید حجاریان نازنین همه نگاه‌ها با ما حرف زد، حرف زد و حرف زد... " **

*٬**: گوشه ای از نامه ی فاطمه شمس به همسرش محمدرضا جلایی پور که در بیدادگاه دیروز رو به تمام دوربین ها لبخند می زد.

پ ن: جلسه ی دادگاه دیروز را هنوز نتوانسته ام ببینم. حتی متن اقرارها را هم نمی توانم بخوانم. عکس ها آتشم می زنند.

نوشته شده توسط دیاکو در ساعت 13:41 | لینک  | 

 

۶۷ روز می گذرد. ۶۷ روز از شمردن روز های گذشته ی مرداد و تمام تیر و ۷ روز خرداد. تا بشود ۶۷ روز و بگوییم ناصح فریدی ۶۷ روز است که اینجا نیست. ناصح فریدی ۶۷ روز است که آنجاست. پشت آن دیوار ها. پشت آن میله ها.

۶۷ هفت روز گذشته تا بگوییم ۶۷ روز است که نشکسته ای و هنوز زنده ای. ۶۷ روز گذشته تا بگوییم...

چه بگوییم ناصح؟

چه می شود گفت؟!

یادت هست که از سختی گفتن و نوشتن می گفتی؟! یا از قضا و قدر؟

حالا این روزها ننوشتن هم سخت شده. نگفتن هم.

 

نوشته شده توسط دیاکو در ساعت 19:39 | لینک  | 

بهار بود و خون بود و سالی که قرار بود از بهارش پیدا باشد.

تابستان است و رد خون است و تهوع و متوکلپرامید.

و گرم است. آن قدر گرم که امیدی به هیچ بارانی در این تابستان وحشتناک نیست.

 

ولی باز چقدر خوب است که اینجا هست برای چند خط نوشتن. دوباره نوشتن.

نوشته شده توسط دیاکو در ساعت 19:20 | لینک  |