تبليغاتX
باران تابستان

شبنم فردا چله ی دوم را هم پر می کند. این دیگر چه صیغه ایست؟! هدایت است؟ ریاضت است؟

۷۹ روز انفرادی چه طعمی دارد شبنم؟

این روزها هیچ چیز سر جای خودش نیست. همه آشفته ایم. خودمان را به در و دیوار می کوبیم و عاجزیم. تو شبنم... تو چه می کنی این روزها؟! بچه های پلی تکنیک را زده اند. دست های یاسر باند پیچی شده بود. می گفتند انگشت هایش را خورد کرده اند. عباس هنوز حتی یک زنگ هم نزده. تو چه شبنم؟ تو با ۳۸ کیلو وزن کدام مشت و سیلی را تاب می آوری؟!

پدرت دائم از تماس تلفنی شب عید تو و فرزاد می گوید. از صدای رسایت می گوید و این که به او دلگرمی داده ای. این که تو هم آنجا سفره ی ۷ سین چیده ای!

ای بی نظیر بوتوی تربیت معلم! چقدر به این حرف می خندیدیم. یادش به خیر.

دلمان برایت تنگ شده. ای شبنم مددزاده.

پ ن: بیرون اگر آمدی باز تفریحی بتک!

نوشته شده توسط دیاکو در ساعت 22:7 | لینک  | 

نوشته شده توسط دیاکو در ساعت 10:55 | لینک  | 

                               

روزی خواهد رسید که بی دغدغه ی هیچ حرف و حدیثی٬ بی ترس و وحشت از هرانچه می گوییم٬ باز تب و تاب عشقی بشوراندمان. روزی خواهد رسید که بی ترس از و وحشت از زنده بودن دوستانمان و با آرامشی از این که همه حالا پای همان سفره ی هفت سین اند٬ با لبی خندان و دلی سرمست پیام های تبریک عید را می خوانیم و جواب می دهیم. روزی که دیگر نگران سیلی هایی نیستیم که دوستانمان می خورند. روزی که خود انتظار اتاقک های لعنتی را نمی کشیم. به جای این که بنشینیم و به زور سگ صورتمان را سرخ نگه داریم٬ بی دغدغه ی حال یاران دربند و آنان که به آنی نیست می شوند٬ می خندیم٬ از ته دل. روزی که می شود با دلی پر امید به آینده نگاه کرد.

خیال خامی ست.

خیال خوبی ست.

امسال سال نو را به احدی تبریک نخواهم گفت. چرا که به یاد شبنم مددزاده٬ دوست و همراه در بندمان عیدی نداریم. امیدوارم دوستانم بی جوابی با جواب های نامتعارف به پیام ها ی تبریک را حمل بر بی ادبی من ندانند. دیگری دلی هم نمانده. فقط من نیز از قول مسیح علی نژاد عزیز هاشمی شاهرودی را به عنوان یک استثنا در این میان برمی گزینم و این گونه سال خوبی را برایش آرزو خواهم کرد:

جناب شاهرودی! مرده شور این عید را ببرد.

پ ن: گروهی در فیس بوک هست برای اعلام حمایت از شبنم.

پ ن۲: و تسلیت به مادر امیدرضا صیافی٬ که امسال به جای نشستن بر سر سفره ی هفت سین٬ باید بر سر جسد فرزندش٬ بگرید. +

 

نوشته شده توسط دیاکو در ساعت 13:53 | لینک 

 

روزهای شیرین

روزهای تلخ

روزهای انتظار

و باز

می مانی میان این کلیشه های هزار و اندی ساله

و به یاد می آوری تصویری را

میان یک دشت

تصویری از چها شب عاشقی

چهار شب انتظار

و حالا که روز باشد و تو روزه باشی

چهار روز

روزهای شیرین

روزهای تلخ

روزهای انتظار

یا همین یا که نباشد در این میان

باز می ماند

من

که تنهاست

میان کلیشه های هزار و اندی ساله

نوشته شده توسط دیاکو در ساعت 23:46 | لینک  | 

 

آه اگر آزادی سرودی می خواند

کوچک

همچون گلوگاه یکی پرنده...

 

شبنم مددزاده بازداشت شد

تکمیلی: عصر روز شنبه سوم اسفند ماه مامور ویژه دادگاه انقلاب تهران در دانشگاه تربیت معلم حاضر شد و خبر بازداشت وی را تایید کرد.

نوشته شده توسط دیاکو در ساعت 18:36 | لینک  | 

 

افسردگی چیست؟ (زیاد نمره)

افسردگی کرمی ست که پس از دخول به بدن بیمار ذره ذره روح و روانش را می خورد و اطرافیان فرد کرم خورده را به تدریج از پای در می آورد.

پ ن: باران آمد. آیا به نظر شما با اندکی صبر سحر نزدیک است؟

 

نوشته شده توسط دیاکو در ساعت 17:30 | لینک  | 

تمامی الفاظ جهان را در اختیار داشتیم و آن نگفتیم که به کار آید

چرا که یک سخن...

تنها یک سخن

در میانه نبود

"آزادی"

ما نگفتیم...

تو تصویرش کن!

شاملو

پ ن: یک تصمیم سخت گرفته ام. چیز هایی را عوض کنم. حالم خوب است و تو باور مکن و روایات همیشگی.

پ ن۲: لیاقت غنیمت است. گوهر مرد. جوهر مرد که می گویند همین است به مولا!

نوشته شده توسط دیاکو در ساعت 3:27 | لینک  | 

 

گذری کن که به جان آمدم از دلتنگی

گذری کن که خیالی شدم از تنهایی

 

عراقی

نوشته شده توسط دیاکو در ساعت 14:10 | لینک  | 

پیش از بازگشت به خانه فکر می کردم که این شور و شوق برای دیدن سریال حضرت یوسف فرج الله سلحشور تنها منحصر به خوابگاه ست و آن هم به دلیل اشتیاق پیگیری یک ماجرای سکسی(!) و نه یک داستان مذهبی. اما حالا که بعد از مدتی برای گذران این فرجه های لعنتی به خانه آمده ام٬ میل و پیگیری مصرانه ی این سریال در محیط فرا خوابگاهی(!)  مرا به شدت شگفت زده کرده است!

اولین سوالی که برایم پیش آمد این بود که اصولا مردم چرا باید این سریال را ببیند؟! مسلما این سوال من از همان قسم سوال هایی ست که با سواد تر ها استفهام انکاری می خوانندش! چون اصولا فکر می کنم هیچ دلیل منطقی ای برای دیدن سریالی که سراسر توهین به شعور مخاطب است وجود ندارد. مسلما این سریال مخاطبان زیادی دارد و هرکدام با توجه به طیفی که در آن قرار می گیرند دلایل خاص خودشان را ارائه می دهند. اما مسئله اینجاست که آنها دلایلشان را تنها ارائه می دهند! و ابراز آن دال بر معتقد بودن به پاسخ شان نیست. و حال این که چنین نتیجه ی عجیب و غریبی را من چطور از خودم خروج دادم٬ بر می گردد به اوائل هفته ی گذشته که در یکی از روزنامه های کثیر الانتشار( اگر اشتباه نکنم جام جم) ستونی را دیدم که مردم در آن بنا به گفته ی روزنامه ی مذکور دلایلشان را برای دیدن سریال حضرت یوسف عنوان کرده بودند. ظاهرا هدف آن بود که نشان دهد دنبال کنندگان این سریال تنها افراد مذهبی نیستند و گستره ی داستانی و روایی فیلم بسیار گسترده تر این حرف هاست که تنها افراد مذهبی را جذب کند. یکی گفته بود بنا به اعتقادات مذهبی همیشه دنبال چنین برنامه هایی هستم! دیگری علاقه مندی اش به تاریخ ادیان و مخاطب مشتاق دیگری(!) علاقه اش به مباحث عرفانی و ... را مطرح کرده بودند. و هزار جور دلیل و علاقه ی دیگر!

بعد از خواندن آن گزارش توی دلم خندیدم به این که باز هم جفنگ دیگری از خودشان صادر کرده اند و این که کدام احمقی حاضر است بنشیند چنین سریالی را نگاه کند! البته استقبال شدید از این سریال را در خوابگاه دیده بودم اما ابدا فکر نمی کردم که همه مردم چنین استقبالی از سریال جناب سلحشور بکنند.

مطمئنا هیچ انسان معتقد به باورهای دینی ای وجود ندارد که این سریال را توهینی به باورها و اعتقاداتش نداند. از ارتباط نجات یافتن یوسف از چاه با پنج تن و چهارده معصوم و امام زمان و توهین به عقاید اهل سنت در قسمت های مختلفی از سریال که بگذریم٬ بسیاری از علمای اهل تشیع نیز این سریال را از نظر بیان بسیاری مسائل کذب٬ توهین به باور های دینی دانسته اند. اگر هم اهل تاریخ و مطالعه ی تاریخ ادیان باشید مسلما تنها با دیدن یک قسمت (چه بسا نیم قسمت!) از این سریال به این مسئله پی خواهید برد که بیش از نود درصد اتفاقاتی که جناب سلحشور به موثق بودن آن ها از نظر تاریخی اصرار دارد کذب محض است. برای خواندن داستان حضرت یوسف کافی ست نگاهی به ترجمه ی تفسیر طبری یا قصه های لیلی و مجنون( که مجموعه ایست از قصه های عاشقانه) بیندازید. و باز بگذریم از این که فرج الله سلحشور (کارگردان) مدعی این است که برای ساخت این سریال به او الهامات غیبی رسیده! مسلما دقت به مسائل ریز تاریخی در فیلم نکته ی چندان مهمی نیست. می شود با یک روایت تاریخی ناتمام یک شاهکار سینمایی ساخت. اما آیا کسی وجود دارد که این سریال را به خاطر ساختار قوی سینمایی(!) دوست داشته باشد؟! این گزینه را هم که رسما بی خیال شوید! می ماند یک دلیل دیگر و آن هم تنها سرگرمی و گذران وقت است. من فکر می کنم این یکی هم خیلی قابل قبول نیست! آخر مگر مردم ما ابلهند که به قیمت تحمل توهین و شنیدن هزار نوع دروغ بنشینند تا سرشان گرم شود؟ این گزینه البته خیلی بیشتر از این ها جای بحث دارد! به آن خواهیم پرداخت!

پس چه دلیلی جمعه شب ها باعث میخ کوب شدن میلیون ها ایرانی جلوی تلویزیون هایشان می شود؟ من دو دلیل را بیشتر سراغ ندارم٬ یک دلیل خوب و مودبانه و یک دلیل بد و کاملا بی ادبانه!

یکی از دلایل به ناخودآگاه فرهنگ ایرانی بر می گردد. و می شود گفت شباهت زیادی هم با همان دلیلی که بچه های خوابگاه پیگیر این سریال هستند دارد! و آن چیزی نیست جز ماجرای یوسف و زلیخا! البته لازم به ذکر است که با توجه به میراث ادبی به جامانده از گذشته تاکنون٬ زلیخا در داستان های ایرانی اسطوره ی عشق بوده و زنی قابل ستایش. نکته در همین جاست! مفهوم عشق زمینی برای جامعه ی ما همیشه مفهومی حل نشده و تا حد بسیاری به دلیل آمیختگی با مسائل جنسی مذموم بوده است. حالا این که چرا این طور بوده و این مسئله ریشه در کجا دارد جای بحث دارد. مذموم و غیر قابل درک بودن مفهومی مانند عشق زمینی در سطح عام جامعه هرگز به این معنی نیست که رغبتی هم به آن وجود ندارد. به خصوص از آن جا که این نگاه منفی ناشی از سرکوب آن ـ باز به دلایلی که به آن نمی پردازیم ـ به شکلی کاملا خود آگاه است. چه بسا به قول فروید همین سرکوب هاست که باعث می شود رغبت به آنچه سرکوب می شود تبدیل شود به عقده ای ناگشودنی که نهایتا به گوشه ای از روان آدمی پرتاب می شود که دست هیچ عقده باز کنی( یک جور شغل و صفت است!!) به آن نرسد. حال جامعه ای را با روانی بیمار تصور کنید که از هیچ وسیله ای برای ارضای امیال سرکوب شده اش دست نمی کشد! ( البته ای کاش و هزاران هزار ای کاش که ارضای این امیال تنها با دنبال کردن یک سریال زپرتی صورت می گرفت!) ما در این سریال شاهد عشق زمینی زلیخا به یوسف یا آنطور که از شخصیت ها ی فیلم می شنویم" هوا و هوس" زلیخای هوس ران هستیم! دنبال کردن این سریال هم نیاز به مشاهده ی یک ارتباط جنسی را ارضا می کند و هم میل به سرکوب آن را. که البته سرکوب به خودی خود میلی نیست که نیاز به ارضا داشته باشد٬ اما این مسئله نیز با در نظر گرفتن فشار های بیرونی و به طور کلی عرف جامعه بر روان فرد٬ به وجود می آید.  و یک توضیح اضافه هم این که عشق زمینی مسلما تنها در رابطه ی جنسی خلاصه نمی شود. چه بسا اگر هم بشود اصلا به من چه! اما نکته در اینجاست که عرف (یا هر چیز دیگری که این کار را می کند) برای مذموم جلوه دادن مفهومی مانند عشق ناچار باید گریبان گیر عوامل دیگری همچون رابطه ی جنسی که آن هم مذموم است شود. این که چرا عرف (یا ایضا همان چیزی که این فضا را به وجود می آورد) مسائل جنسی را مذموم می پندارد به عقیده ی من به این باز می گردد که این فرهنگ خود را بر پایه ی تنفرات استوار می سازد. شاید دلیل دیگری هم داشته باشد که به هر حال من نمی دانم.

این دلیل خوب و مودبانه بود. و اما دلیل بد و بی ادبانه که دلیل دوم است به این قرار است:

مردم ما جسارتا یک مشت (...) هستند که هر (...) را جلویشان بریزی تناول می کنند! اهمیتی ندارد که آن (...) چه باشد. چون اصولا یک (...) که شعور ندارد؟! دارد؟

بسیار خوب! من دلیل اول را می پسندم! شخصا سریال را دنبال نمی کنم. اما اگر هم می کردم ترجیح می دادم یک بیمار جنسی با انبوهی از عقده ها می بودم تا یک (...)! چون اصولا یک بیمار همیشه می تواند برای بازیابی سلامتیش امیدوار باشد٬ اما یک (...) همیشه یک (...) است!

پ ن: از من می شنوید این سریال حضرت یوسف را بی خیال شوید٬ مردم برایتان حرف در می آورند!

نوشته شده توسط دیاکو در ساعت 21:12 | لینک  | 

برای یک رویای به تعویق افتاده چه اتفاقی میافتد؟

آیا آن مانند کشمشی

زیر نور خورشید خشک میشود؟

یا مانند زخمی چرک میکند –

و سپس باز میشود؟

آیا مانند گوشت فاسدی بوی تعفن میگیرد؟

یا مانند شیرینی شیره داری --

رویش پوسته و شکرک میبندد؟

شاید مانند بار سنگینی

فقط فرونشین میشود.

و یا منفجر میشود؟

                                                          (لنگستون هیوز)

پ ن: تولد من داستان ها دارد. این که چهار شنبه بوده یا دیر تر. یا باید زودتر می بوده و دیر تر شده. اهمیتی ندارد. اما هیچ وقت برایم طعم خوبی نداشته. چرایش را نمی دانم. اما همیشه از این روز ترسیده ام. ترس از یک اتفاق بد. از فراموشی. از انتظار برای یک پیغام ناچیز حتی. نمی دانم. انتظار برای هفتمین روز دی ماه٬ از اواخر پاییز آغاز می شود. انتظار برای وقوع یک رویای به تعوبق افتاده. حتی برای تعبیرش.

کاش تقویم یک روز کم داشت.

نوشته شده توسط دیاکو در ساعت 1:41 | لینک  |